ما را عزّت بخشيد و آيين ما را ياورى فرمود ، اينان از ترس شمشير ، مسلمان شدند ؛ و حال كه شنيدند سپاهيان خدا بر روميان پيروز شدهاند ، نزد ما آمدهاند تا به سوى دشمنان گسيلشان داريم تا با مهاجران پيشتاز و انصار ، شريك شوند ؛ ليكن كار درست آن است كه ما خواستهشان را اجابت نكنيم .
ابوبكر در پاسخ گفت : هر آينه ، با سخنى از سخنان تو مخالفت نمىكنم و در هيچ كارى ، از دستورت سر نمىپيچم .
سخنان عمر به مكّيان رسيد . آنان همگى ، به سوى مسجد و نزد ابوبكر صدّيق - رضي اللَّه عنه - رفتند . وى را در حالى يافتند كه على بن ابىطالب در دست راست و عمر بن خطّاب در سمت چپ او جاى داشتند و مسلمانان گرداگردش را فرا گرفته بودند و دربارهء فتحى كه خدا بديشان ارزانى فرموده و بر مشركان پيروزشان گردانيده بود ، سخن مىگفتند . قريشيان به ابوبكر صدّيق - رضي اللَّه عنه - روى كردند و او را درود گفتند و پيش رويش نشستند و بار ديگر ، سخن پيشين خود را بر زبان راندند .
نخستين كسى كه لب به سخن گشود ، ابوسفيان ، صخر بن حرب ، بود . او به عمر بن خطّاب رو كرد و گفت :
اى عمر ، در عصر جاهليّت ، كينهجوى و دشمن ما بودى و با ما تندى مىكردى و ما نيز با تو تند مىبوديم . چون خداى ما را به اسلام رهنمون شد ، آنچه از تو در دل داشتيم ، از ميان رفت ؛ زيرا ايمان ، شرك و كينه و نيرنگ را نابود مىكند ؛ ليكن پس از آن روز ، هنوز تو با ما دشمنى مىكنى و كينه مىورزى . آيا ما برادران مسلمان و پسرعموهاى شما نيستيم ؟ پس اين ستيزهجويى كهنه و تازهء تو با ما از سر چيست ؟
آيا كينه و دشمنى با ما را از دلت نمىشويى ؟ بىگمان ، ما مىدانيم كه تو از ما برترى و در ايمان و جهاد ، پيشرو هستى . ما با اين امر آشناييم و آن را انكار نمىكنيم .
عمر بن خطّاب خاموش ماند و هيچ نگفت و آزرمگين شد ؛ بدان گونه كه عرق شرم فراپوشاندش . وى پس از لختى گفت : به خدا سوگند ، مقصودم از آنچه گفتم ، تنها زدودن شرّ و حفظ خون مسلمانان بود ؛ زيرا تعصّب جاهلى هنوز در سرهايتان است و شما به سبب قوم و قبيلهتان ، بر مسلمانان پيشتاز گردنفرازى مىكنيد .
خلاصهء عبقات الانوار (حديث تشبيه) (فارسى) — صفحة 380
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٣٨٠