گور او را نورانى كناد ؛ سرور برتر ، بدرالدين شوشترى آرامگاهش عطرآگين باد ؛ و سرور داناتر ، شمسالدين خطيبى مدفنش پاكيزه باد . نام اين دانشمندان نيك و گرامى و بزرگ ، به ترتيب شرحهاى موجود - كه به صحيفههاى مكرّم مىمانند - ياد شد .
مرا دست داد كه شرح عبدالرحمن صديقى را يك بار بر وى بخوانم و بار ديگر از او بشنوم و از پرتو انوار فوايد آن ، به اندازهء توان اندك خويش ، بهره گيرم ؛ پس هر چند كه اين كتاب شرح كتابى ديگر است ؛ ليكن من آن را كتابى مستقلّ ديدم و گر چه شاخهاى براى درختى قرار داده شده ؛ امّا خود تنهاى ريشهدار است كه بيشتر الفاظش و بلكهء همهء آن ، به شرحى كه راههاى سختش را آسان گرداند و پرده از فوايد بىمانند آن بردارد ، نيازمند است .
بنابراين ، به سوى شهر شرح آن روانه شدم و مركب انديشه را به سوى توضيحش راندم و آن را تار بافتهء بحثها قرار دادم و مطالب شروح هفتگانه و بلكه سه شرح ديگر را پود اين بافته نهادم و آنچه را با سخنان استاد سازگار بود ، به حال خود گذاشتم ( تغييرى ندادم ) - آفرين بر اين سازگارى ! - و به ريز و درشت سخنان ناسازگار با مطالب استاد ، اشاره كردم ؛ اشارتى گاه اندك و گاه بسيار .
در يادكرد نام شارحان هفتگانه بدانچه به آن مشهور بودند ، بسنده كردم و اين براى رعايت اختصار بود نه براى فروكاستن از مراتب بلندشان و نه براى خوار داشت آنان ؛ چرا كه : بزرگش نخوانند اهل خرد / كه نام بزرگان به زشتى برد « 1 » . »
مىنگريد كه بابرتى ع لّا مهء حلّى و كتابش را مىستايد ؛ هر چند آنچه او دربارهء وى ياد كرده ، اندكى از مناقب ايشان است . بابرتى خود از دانشمندان نامى و محقّقان سرشناس اهل سنّت است . اينك برخى از ستايشهاى او در سخنان عالمان سنّى :
شرح حال بابرتى ، ستايندهء علّامهء حلّى
الف ) سيوطى
: اكملالدين ، محمّد بن محمّد بن محمود بابرتى ، ع لّا مهء پسينيان و
هامش
( 1 ) . گلستان سعدى .