تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بديع القرآن ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤

اشعار شاهد باب نود و هشتم : اثبات حاصل از نفى :

ص 353 « و ما بلغت كفّ . . . » ص 303 متن . ( 1 ) و كف دست هيچ مردى به مرتبه‌اى از بزرگوارى نرسيد جز آنكه مقامى كه تو نايل گشته‌اى بلندتر است . ( 2 ) و اهداءكنندگان مدح به مردم ، هرچند سخن به اطناب گويند ، قصيده‌اى نسرايند كه بهتر از قصيده‌اى باشد در مدح تو . ص 353 « إذا نحن . . . » ص 303 متن . ( 1 ) هرگاه ما ، تو را به صفت نيكويى ستايش مىكنيم ، تو چنانى كه ما مىستاييم و بالاتر از آن ( 2 ) و اگر كلمات ما درباره مدح انسانى جز تو بر زبان جارى شود ، پس منظور ما از آن مدح تويى .

اشعار شاهد باب صدم ؛ ابهام :

ص 358 « بارك اللّه . . . » ص 309 متن . ( 1 ) براى حسن و پوران آن داماد مبارك باشد ( 2 ) اى پيشواى هدايت ؟ دست يافتى امّا به دختر چه كسى ؟ . ص 358 « خاط لى . . . » ص 309 متن . زيد براى من قبايى دوخت ، اى كاش دو چشمش مانند هم بود ! ص 358 « تضيّفني وهنا . . . » ص 309 متن . ( 1 ) در تاريكى شب به ميهمانى من آمد ، پس به وى گفتم : آيا بسوى توشه و زاد بر من پيشى مىجويى ! انگشتان دو دستم به فلج مبتلا باد ! ( 2 ) و در بيابان براى فردى سعدىّ ( از طايفه سعد بن تميم ) ميهمانى نمىيابى مگر آنكه تشنه و گرسنه است .

اشعار شاهد باب صد و دوم ؛ قول به موجب :

ص 362 « قلت : ثقّلت . . . » ص 315 متن . ( 1 ) گفتم موجب سنگينى شدم كه بارها آمدم ، گفت : شانه مرا با نعمتهاى خود سنگين كردى . ( 2 ) گفتم : طول دادم ؛ گفت : بلكه لطف كردى ( گفتم : ) آزرده ساختم . گفت : بلكه ريسمان دوستى مرا محكم ساختى . ص 362 « إن قال قد ضاعت . . . » ص 315 متن . ( 1 ) اگر گفت گم شده تصديق كن كه گم شده است ، امّا اگر آگاه باشى مقصودش اين است كه