آن مطلب جز بر سبيل مماشات با خصم ، به منظور محكوم شدن آنان با گفتار خودشان ، بيان نشده است ، پس كلام خود را چنين مقدّر مىگيريم كه فرض كن ، آنگونه كه شما پنداشتيد ، پذيرفتيم كه قرآن را شخصى عجمى با لكنت زبانش ، به وى القا كرده و او با فصاحت خود آن را بيان داشته است ، آيا چنان پندارى مستلزم عجز شما از آوردن مثل سخنى كه او آورده نيست ! ، و اين بر شما گرانتر است كه مخلوقى مانند شما كه سرزمينش سرزمين شما ، و زبانش زبان شماست ، نوعى از كلام فصيح بياورد كه شما نتوانيد اندكى مانند آن را بياوريد ، پس آن ناتوانى بيشتر موجب خوارى دلها و گريه چشمهايتان است ؛ چرا كه تعجّبى از درماندگى آفريده در برابر آفريدگار نيست ، كه شگفت از عجز مخلوق در برابر كارى است كه مخلوقى مانند خودش مىآورد ، درحالىكه بر آن عقيده مصمّم باشد كه آن ، كار خودش ، نه كار خالق است . آيا نمىبينيم كه شما خود معترف هستيد كه خداى - تعالى - آفريننده آسمانها و زمين است ، و در آن شك نمىكنيد ، و هيچ ستمكارى نه از شما ، و نه از ساير متكبّران و ستمكاران ، و مدّعيان خدايى ، مدّعى تواناييى آفرينش وجبى از آسمانها و زمين نيست و اگر شما مىشنيديد ، انسانى ستارهاى از ستارگان آسمان را به وجود آورده از آن خبر در شگفت مىشديد ، بلكه آن را تكذيب مىكرديد ، و حتّى اگر فرض كنيم ستاره ساخته سحر و شعبده را به شما نشان مىداد ، بازهم ، ديده خود را تكذيب مىكرديد ، و به حكم عقلتان بازمىگشتيد ، و در نتيجه درمىيافتيد كه هيچكس قادر به خلق ستاره نيست ، پس وقتى اين مطلب ثابت شد ، دانسته مىشود كه ناتوانى شما از رويارويى با مثل آنچه معتقديد يكى از شما آورده گرانتر است از درماندگيتان از چيزى كه معتقديد خدا آورده است ، و گمان مىكنم مشركان متوجّه شدند كه وقتى مطلبى را كه اندكى پيش مطرح كرديم ، بگويند ، مجبور به اعتراف به زبونى خود مىشوند ، پس عاجزانه از بيان آن ايراد سكوت كردند و با آنچه گفتيم انفصال از اشكالى كه بر ظاهر كلام وارد مىشود به ثبوت رسيد .
و از اين باب است قول خداى - تعالى - :
« ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ
« 1 »
»
، پس همانا بر ظاهر اين آيه كريمه ، سؤالهايى وارد مىشود ؛ از جمله : براى چه در آن آيه به دو تن آغاز نشد ، درحالىكه آن اولين مرتبه نجواكنندگان است ؟ ؛ و از جمله : براى چه از عدد سه به عدد پنج منتقل شد و از ترتيب انتقال از سه به چهار عدول كرد ؟ و از جمله : براى چه از مرتبه پنج تجاوز نكرد چنان كه از مرتبه سه گذشت ؟ . و از جمله : چرا بر سر جمله
« ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ »
توقّف نكرد ، و با عبارت
« وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ »
هامش
( 1 ) - سورة المجادلة ؛ 58 ، آيه 7 .