تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بديع القرآن ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
مردم را پاداش داد ، و او را محروم كرد ، روزى وى را ديد ، و گفت : « به خدا سوگند اگر همچنان مرا محروم دارى ، درباره تو شعرى خواهم سرود كه هيچ‌كس نداند ، با آن شعر تو را مدح يا هجو كرده‌ام ، حسن خنديد ، و گفت : به خدا سوگند تا آن شعر را نگويى چيزى به تو نمىدهم ، پس گفت : ( مجزوء خفيف )
بارك اللّه للحسن « 1 » * و لبوران فى الختن
يا امام الهدى ظفر * ت و لكن ببنت من ؟
پس هيچ‌كس نفهميد مقصود از ( سؤال ) بنت من ، عظمت و جلالت و يا پستى و دنائت است ، حسن آن شعر را تحسين كرد ، و از او پرسيد : « اين معنى را خود ابتكار كرده‌اى يا از ديگرى آورده‌اى ؟ » وى گفت : « از ديگرى آورده‌ام » گفت : « از چه كسى ؟ » جواب داد : « از شاعرى « 2 » گمنام در شهرمان ، وى قبايى نزد خيّاطى يك‌چشمى كه اسمش زيد بود ، بريده بود ، خياط از روى شوخى گفت : « به زودى آن را براى تو مىآورم درحالىكه هيچ‌كس نداند قباء يا لحاف است ، شاعر گفت : اگر چنان كنى دربارهء تو بيتى مىسرايم كه هيچ‌كس نداند دعا يا نفرينت كرده‌ام » خياط به آنچه وعده داده بود وفا كرد ، و قباء را آورد درحالىكه معلوم نبود قباء يا لحاف است ، پس شاعر گفت : ( رمل )
خاط لى زيد قباء * ليت عينيه سواء
پس كسى ندانست كه وى در اين آرزو چه خواسته ؟ آيا خواسته چشم سالمش مانند چشم معيوبش يا به عكس باشد - گفت : پس تعجب حسن از مهارت آن شاعر و راستگوييش افزون شد ، و جايزه‌اش را دوچندان داد . و از موارد ابهام‌گويى عرب ، گفتار مردى « 3 » از بنى عبد الشّمس بن سعد بن تميم است : ( طويل )
تضيّفنى وهنا فقلت أسابقى * إلى الزّاد شلّت من يدىّ الاصابع
و لم تلق للسّعدىّ ضيفا بقفرة * من الارض إلّا و هو صديان جائع
هامش
( 1 ) - در نسخه د ، س ، : « فى الحسن » ضبط شده ، و وجه درست همان است كه ثبت كرديم . و آن دو بيت در معاهد التنصيص ، ج 3 ص 139 منقول است . ( 2 ) - آن شاعر بشّار بن برد مىباشد ، چنان كه در نهاية الارب ، ج 7 ص 174 موجود است ، و نمىدانم چگونه آن شاعر بشّار را به گمنامى وصف كرده است . ( 3 ) - ديوان الحماسة ، ج 4 ص 171 ، چاپ بولاق ، با كمى اختلاف در برخى الفاظ .