واقع شود ، و استدلال دوم وى احتمال ندارد با ردّى درست يا نادرست مواجه شود ، چنان كه در مناظره خليل - صلوات الله عليه و سلامه - با ستمكار « 1 » زمان آمده است ، وقتى خليل به او گفت :
« رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ
« 2 »
»
، ستمكار گفت : « أنا أحيي و اميت » ، سپس كسى را كه محكوم به اعدام بود فراخواند ، و آزادش كرد ، و كسى را كه سزاوار قتل نبود ، به قتل رساند ، پس خليل دانست كه وى معناى « زنده كردن و ميراندن » را نفهميده يا فهميده است و با اين كار مغالطه مىكند ؛ ازاينرو خليل - صلوات الله عليه - به استدلالى منتقل شد كه جبّار وجهى براى رهايى از آن نيافت .
پس خليل گفت :
« فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »
پس راه مقابله و ستيز بر جبّار بسته شد ، و از او آن سرزد كه خداى - سبحانه و تعالى - خبر داده جايى كه گفته :
« فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ »
و امام فخر الدّين بن الخطيب - رحمه اللّه تعالى - را ديدم كه در تفسير خود ، در اين مقام سخنى دارد كه مضمونش اين است كه خداى - سبحانه - خواست پيامبر و خليلش را از تكذيب نگاه دارد ، پس ذهن ستمكار را منصرف كرد كه از روى لجاجت بگويد : من هستم كه خورشيد را از مشرق طلوع مىدهم » ، وى از روى سرسختى مىتوانست چنان سخنى بگويد .
و به نظر من ، ستمكار زمان با سكوت از گفتن چنان كلامى - هرچند مىتوانست بگويد - زيركى خود را آشكار ساخت . زيرا اگر چنان كلامى مىگفت ، اهل مملكتش به طور عموم ، و مخصوصا اطرافيان او دروغگويش مىشمردند ، و كسى كه جرأت نمىكرد رودررو او را تكذيب كند آن را در دل پوشيده مىداشت ؛ زيرا كسى كه سالخوردهتر از او بود ، مىدانست كه اين خورشيد پيش از وجود جبّار ، هر روز از مشرق سر مىزند ، و آن را به چشم مىبيند ، و كوچكتر از بزرگتر به گوش مىشنود ، و اين امرى است كه نيازى به دليل ندارد : ( وافر )
و ليس يصحّ فى الأذهان شىء * إذا احتاج النّهار الى دليل « 3 »
پس اگر چنان سخنى مىگفت آن سخن موجب شكست و خوارى و رسوايى بود كه سختتر از هر چيز باعث تنفّر از او مىشد ، و چهبسا سبب تمرّد از فرمان وى ، و موجب انهدام مملكتش مىگرديد .
هامش
( 1 ) - او النمرود بن فالج بن عامر بن شالخ بن ارفخشذ بن سام بود ، آن نسب را ابن عطيّه در « الجامع لاحكام القرآن » ، ج 3 ص 28 چاپ دار الكتب المصريّة ، نقل كرده است .
( 2 ) - سورة البقرة ؛ 2 ، آيه 258
( 3 ) - آن بيت از متنبّى است ، نگاه كن به : ديوان او ( شرح البرقوقى ) ، ج 2 ص 76 ، چاپ الرحمانيه ، سال 1348 ه ، و روايت آن در ديوان « فى الافهام » است .