آنكه بيان داستان يوسف ( ع ) است ، فراهم نمود ، و با آن فصل استادانه به بيان داستان وارد شد ، و سبب براعت ( برترى ) اين تخلّص را فنّ « تنكيت » قرار داد ؛ فنّ تنكيتى كه در مقدّمه اين تخلّص آمده است ؛ پس نكتهاى كه اشاره دارد به اينكه اين داستان - نه ساير داستانها يادشده در قرآن درباره پيامبران ، - به نهايت حسن موصوف است ، آن نكته قول او « احسن القصص » است ، بنابراين وقتى مخاطب اين صفت « احسن القصص » را براى اين داستان شنيد ، متوجّه تأمّل در آن مىشود ، و در نتيجه درمىيابد كه هر مشكلى در آن به سرانجام خير رسيده ، و هر تنگنايى به گشايش ، و هر سختى به راحتى پايان يافته است ، پس همانا يوسف ( ع ) به چاه افكنده شد ، و نجات يافت ، و به بهاى اندك فروخته شد ، و آنكس كه او را خريده بود بجاى فرزندش پذيرفت ، و كسى كه او در خانهاش بود به او عشق ورزيد ، و خداوند وى ( يوسف ) را حفظ نمود ، و او داخل زندان شد ، و به صفت پادشاهى از آن خارج گشت ، برادرانش بر او دست يافتند و او بر آنها دست يافت ، و خداوندش بر ايشان پيروز گردانيد ، و با ديدن برادر تنى ( ابوينى ) خوشحالش نمود ، و به او انس گرفت ، و پدرش از او جدا شد ، سپس به هم رسيدند ، و پدرش به سبب جدايى از او بىتابى كرد ، آنگاه به ديدارش خرسند شد ، و به سبب گريه بر جدايى او نابينا گرديد ، و خداوند بينايى او را بازگردانيد ، و او را از بيابان آورد ، و در مصر بر تخت پادشاهى نشاند ، و او - مقصودم پدر يوسف است - و يوسف بر بقيّه فرزندان خشم گرفتند ، آنگاه از ايشان خوشنود شدند ، و بر ايشان استغفار كردند ، و خداوند ، پدر و مادر ، و برادرانش را - به منظور محقّق شدن رؤيايش - براى او به سجده واداشت ، و از آن جهت بود كه آن داستان ، نه ساير داستانها سزاوار بود ، موصوف به نهايت زيبايى شود .
و نيز از « براعت تخلّص » در كتاب عزيز قول خداى - تعالى - است :
« إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ
« 1 »
»
پس همانا خداى - سبحانه - اين آيه را مقدّمه براى خبر تولّد مسيح ( ع ) قرار داد . پس سخن از گزينش آدم ( ع ) را مقدّمه وارد شدن به ياد فرزندش نوح ( ع ) ، و ياد از گزينش نوح را مقدّمه براى ياد فرزندش ابراهيم - عليه السّلام و على آله - و ياد گزينش آل ابراهيم را پس از ياد آل نوح مقدّمهاى قرار داد تا به سبب ياد ايشان به ياد آل عمران از فرزندان ابراهيم انتقال يابد ، و با سخن از آل عمران ، به ياد زن عمران انتقال يافت ، تا در نتيجه داستان باردار شدن او را به مريم - عليهما السّلام - و تكفّل و نگهدارى زكريّا ( ع ) از مريم ، و سخن از يحيى ( ع ) و داستان
هامش
( 1 ) - سورة ال عمران ؛ 3 ، آيه 33 .