سَوْفَ تَعْلَمُونَ
« 1 »
»
و مثال نوع سوم قول خداى - تعالى - است :
« هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ
« 2 »
»
و همچنين است تكرارى كه در سوره « الرّحمن » و مانند آن واقع شده است ؛ و اللّه اعلم .
باب نفى چيزى با اثبات آن « 3 »
و آن عبارت از اين است كه سخنور مطلبى را در ظاهر سخنش اثبات كند ؛ به شرط اينكه امر مثبت مستعار ( بر وجه مجاز ) باشد ، سپس چيزى را كه از متعلّقات امر مثبت است ، مجازا نفى كند ، درحالىكه آنچه حقيقة در باطن كلام نفى كرده آن چيزى است كه اثبات نموده ، نه آنچه نفى كرده است ، مانند قول خداى - عزّ و جلّ :
« أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها
« 4 »
»
، كه همانا ظاهر اين كلام مقتضى نفى اين اعضاست [ و مقتضاى ملزوم اين كلام اثبات الهيّت براى كسى است كه داراى اين اعضاست « 7 » ] و باطن كلام مقتضى نفى الهيّت به طور كلّى از هركسى است كه مىبيند و مىشنود از آنها كه به خدايى برگزيده شدهاند ؛ پس چگونه است خدايى ، خدا ناميدهشدهاى كه نمىشنود و نمىبيند . و اين فن بديع ، در اين آيه كريمه در تجاهل عارف اندماج يافته ؛ تجاهل عارفى كه در موضع توبيخ قرار گرفته است . و مانند قول خداى - تعالى - :
« لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً
« 5 »
»
، پس امر منفى در ظاهر كلام ، مجازا ، اصرار در سؤال است ؛ نه خود سؤال ، و امّا امر منفى در باطن كلام ، بروجه حقيقت خود سؤال است چه همراه با اصرار و چه بدون اصرار باشد ، و اين معنى است آنچه مدح در اين آيه اقتضا دارد ، و همان است كه از ابن عباس - رضى الله عنهما - نقل شده است . و مانند قول خداى - تعالى -
« وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ
« 6 »
»
پس ظاهر كلام مقتضى نفى
هامش
( 1 ) - سورة التكاثر ؛ 102 ، آيه 3 - 4 .
( 2 ) - سورة المؤمنون ؛ 23 ، آيه 36 .
( 3 ) - منابع بحث اين باب : العمدة ، ج 7 ص 65 ، خزانة ابن حجّة ص 273 ، بلوغ الارب ص 237 ، حسن التّوسل ص 281 ، نهاية الارب ، ج 7 ص 163 .
( 4 ) - سورة الاعراف ؛ 7 ، آيه 195 .
( 7 ) عبارت ميان دو قلاب ترجمه اين عبارت است : « و ملزومه يقتضى اثبات الالهيّة - لمن يكون له مثل هذه الجوارح » كه از متن تحرير ( همين باب ص 377 ) افزوده شد ، و بدون آن معنى در اينجا ناقص است .
( 5 ) - سورة البقرة ؛ 2 ، آيه 273 .
( 6 ) - سورة غافر ؛ 40 ، آيه 18 .