وأخبرهم أنّ فضّتهم لهم ، وأخرج إليهم شمعون الرهين ، ثمّ أدخلهم على يوسف ، فسجدوا له ، وقدّموا إليه هديّتهم ، فرحّب بهم واستفسرهم عن حالهم وعن سلامة أبيهم ، وعرضوا عليه أخاهم الصغير فأكرمه ودعا له . ثمّ أمر بتقديم الطعام فقدّم له وحده ، ولهم وحدهم ، ولمن عنده من المصريّين وحدهم .
ثمّ أمر وكيله أن يملأ أوعيتهم طعاماً وأن يدسّ فيها هديّتهم وأن يضع طاسة في عدل أخيهم الصغير ففعل ، فلمّا أضاء الصبح من غدٍ شدُّوا الرحال علَى الحمير وانصرفوا .
فلمّا خرجوا من المدينة ولمّا يبتعدوا قال لوكيله : أدركِ القوم وقل لهم : بئس ما صنعتم ! جازيتم الإحسان بالإساءة سرقتم طاس سيّدي الذي يشرب فيه ويتفأّل به ! فتبهّتوا من استماع هذا القول ، وقالوا : حاشانا من ذلك ، هو ذا الفضّة التي وجدناها في أفواه عدالنا جئنا بها إليكم من كنعان ، فكيف نسرق من بيت سيّدك فضّة أو ذهباً ؟ ! من وجد الطاس في رحله
شرح
شمعون گروگان را تحويل ايشان داد وآنگاه آنان را نزد يوسف برد . آناندر برابر يوسف به خاك افتادند وپيشكشهايشان را به أو تقديم كردند . يوسف به آنان خوشامد گفت واز حال آنان وپدرشان جويا شد . آنان برادر كوچك خود را به يوسف نشان دادند . يوسف أو را گرامى داشت وبرايش دعا كرد . سپس دستور داد غذا آوردند وبراي هر يك از آنان ومصريانى كه در آنجا حضور داشتند جداگانه غذا گذاشت .
سپس به پيشكارش دستور داد ظرفهاى آنان را از گندم پر كند وهدايايشان را در ميان آن ظرفها جا دهد وجامى را در عدل برادر كوچكشان بگذارد . اواين كار را كرد . صبح فردا برادران يوسف بارهايشان را روى الاغها بستند وبرگشتند .
چون از شهر خارج شدند ، هنوز دور نشده بودند كه يوسف به پيشكار خود گفت :
خودت را به اين عده برسان وبگو : چه بد كرديد كه خوبى را به بدى پاداش داديد وجام آقايم را كه با آن آب مىنوشد وبه آن تفأّل مىزند ، دزديديد . آنان از شنيدن اين سخن مبهوت شدند وگفتند : حاشا از ما كه مرتكب چنين كارى شويم ! ما ايننقرههايى را كه در دهانهء عدلهايمان يافتيم از كنعان با خود براي شما برگردانديم ؛ حالا چگونه ممكن است از خانهء آقاى تو نقره يا طلا بدزديم . در بارِ هر