و پرسيد كه به چه قسم اين همه مال مملكت را كه در تصرف ايشان است مصروف مىكنند ؟ گفتند به مدد معاش علماى ملت و اوقاف مدارس و مساجد ، و در مساجد دعاى به دولت پادشاه اسلام مىكنيم . نادر گفت : ظاهر است كه دعاى شما در درگاه خداوند مستجاب نيست ، به علت اينكه هرچه شماها ترقى كرديد ، مملكت تنزل كرد ، و احتشام شما سبب افتقار ملك و ملت شد . و چون حوزهء مملكت به شمشير غازيان و بهادران لشكر من خلاص يافته ، معلوم است كه ايشان آلات دست الهى هستند ، و بنابراين دولت شما بعد از اين بايد به مدد معاش ايشان صرف شود . بعد از آن حكم كرد تا جميع اموال و اوقاف متعلقهء به مساجد را ضبط كنند . و گفت تا عمل صدر الصدور را به عملهء ديوان دهند . فقط نام و قليل وظيفهاى بهجهت اين منصب مقرر كرد . و اين حركت يكى از بىتدبيريهاى بزرگ نادر است كه در عمر خود كرد .
اگرچه در وقت ضررى برآن مترتب نشد ، اما اين سلسله كينه در دل گرفته ، آخر قلوب ناس را از وى منزجر ساختند .
منقول است كه وقتى يكى از امرا را به حكومت بعضى از بلاد مىفرستاد ، بعد از اتمام دستور العمل با وى گفت كه : با ملاى آن ملك مراودت مكن ، و من مىدانم كه در شب با او ملاقات خواهى كرد و صحبت از من خواهى داشت ، او خواهد گفت كه : من از بزرگترين سلاطين روى زمينم ، لاكن رحم و مروت در جبلت من نيست .
اما بالنسبه به دراويش اعتقادى و از عقايد عوام پروائى نداشت ، چنانچه بسيارى از مردم را عقيده اين بود كه : امام رضا ع معجزه مىكند ، و اين عقيده باعث فريب بسيار شد ، بعضى خود را كور وانمود كرده بر سر قبر وى مىرفتند و چندى به دعا و نماز پرداخته چشم خود را باز مىكردند ، به اينكه به ادعاى اينكه امام رضا ع ايشان را شفا داده است .
روزى يكى از اين مردم بر در صحن نشسته بود كه كوكبهء نادر پيدا شد ، چون نادر را چشم بر اوفتاد ، پرسيد كه چند وقت است تو كورى ؟ گفت : دو سال . نادر گفت :
پس معلوم مىشود كه تو اعتقاد ندارى و الا بايد مدتى قبل ازين امام به تو شفا داده باشد ! لاكن اگر تا برگشتن من چشم تو روشن نشده است ، گردن تو را خواهم زد .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 507
مساهمون: سر جان ملكم
ص٥٠٧