مرفوع - برطرفشده ، رفعشده ، بلند كرده شده
مركب - آنچه كه بر آن سوار شوند مانند اسب ، استر ، خر ، شتر ، كشتى و غيره
( جمع مراكب )
مزبله - جاى ريختن سرگين و خاكروبه
مس - دست ماليدن ، سودن ، دستمالى
مساعى - سعيها ، كوششها
مسالك - راهها ، مسلكها
مسامع - گوشها
مساوى - بديها ، عيبها ، كردارهاى زشت
مساهلت - به نرمى و آسانى رفتار كردن ، سهلانگارى كردن
مساهمت - شريك شدن ، انبازى كردن ، مسؤل :
چيزى خواهش شده
مستأصل - از بيخ بركنده ، ريشهكنده ، بىنوا ، بىچيز ، تهىدست
مستبعد - بعيد شمرده شده ، آنچه بعيد به نظر آيد
مستثنيات - استثناشدهها ، ممتازها
مستجمع - جامع ، گردآورنده ، جمعكننده
مستحدثات - تازه پديدآمدهها ، جديدها
مستخلص - نجات دادهشده ، به تصرف درآمد
مسترد - پس داده ، بازفرستاده
مستشعر - به خود بازآينده ، پنهاندارنده ترس و بيم
مستصفى - صفايافته ، پاكيزهشده
مستظهر - يارى خواستهشده ، پشت گرم شونده
مستغرق - غوطهورشونده ، فرورونده در آب
مستنط - دركشده استنباطشده
مستورات - پوشيدهها ، پردهنشينها ، زنان پاكدامن و عفيف
مستوفى - تمام ، كامل ( بكسر ف ) : محاسب
مستهلك - نابود گرديده ، نيستشده
مسجل - سجل كرده شده ، قباله و سند نوشته و مهر كرده شده ، امر مستند
مسروقه ( مال - ) - بسرقت رفته ، دزديده شده
مسطوره - نوشته شده
مسقط الرأس - محل تولد
مسلوب - ربوده شده ، سلب شده
مسلوك - راه رفته ، سلوك شده
مسموع - شنيده ، شنيده شده
مسود اوراق - نويسندهء كتاب ( مقصود مؤلف متن انگليسى كتاب حاضر است )
مشافهه - گفتگو گردن با يكديگر ، روبرو سخن گفتن ، روبرو شدن
مشاق - سختيها ، مشقتها
مشاهره - اجرت و شهريه و حقوق ماهيانه
مشايخ - پيران
مشحون - پرشده ، انباشته ، مملو ، آكنده
مشعر ( بفتح ميم ) - درخت سايهدار ، محل عبادت ، محل قربانى ( بضم ميم ) : آگاه كننده
مشعوف - دلباخته ، شاد ، خوشحال
مصاب - مصيبت رسيده ، رنجديده ، بهدف رسيده ، راست و درست
مصابرت - شكيبائى
مصاحب - همصحبت ، يار ، همدم
مصادقت - دوستى ، دوستى كردن با يكديگر
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 997
مساهمون: سر جان ملكم
ص٩٩٧