ملوكانه مىداند نه از لوازم همت ملوك . و چون به اطاعت احكام و كمال فرمانپذيرى مردم عادت كرده است ، اگر احيانا خلاف خواهش بيند ، متحمل نتواند شد و ، بههمين سبب قدر و قيمت خدمتكاران صميم و خدمات از روى خلوص عقيدت نشناسند .
از تاريخ سلاطين ايران به استثناى بعضى ، معلوم مىشود كه ، هميشه ندماى خود را از مردمان دنى النسب ردى الحسب اختيار كردهاند . كسانى كه حكومت بالغلبه و على الاطلاق دارند و ، فقط نام بزرگى برايشان از باب جلالت منصب اطلاق مىشود ، دوست نمىدارند كه در اوقات مخصوصهء بهخود با مردمانى كه يا بهحسب نژاد يا بهحسب قابليت و صلاح ذاتى صاحب داعيه هستند ، معاشر باشند ، بلكه راحت و آرام خود را بيشتر در دايرهاى بر خلاف اين طبقه مىبينند . و شايد كه غرور قهروغلبه هرگز مستوفى نمىشود . و پيش از وقتى كه خود را مركز دايره بيند كه ايجاد و افتاى آن موقوف به گردش چشم خود است .
و ديگر از جملهء مخصوصات وضع پادشاه ايران اين است كه ، هميشه سالك طريق رحم و مروت نتواند بود ، اگرچه بالطبع مايل اين امر باشد . على الاتصال فرمان به سياست و قتل مردم دادن و ، خود مشاهدهء اين امور كردن ، بايد به مرور ايام موجب قساوت قلب شود . و كسانى كه به تربيت شاهزادگان اين ملك معيناند ، گويا ازين جهت بيم دارند كه ، مبادا مروت طبيعى مداخله با خيالات و امور لازمهء آينده كند . هم از بدايت ايام صبى ايشان را به مشاهدهء بعضى امور عادت مىدهند كه از ديدن آن لرزه بر اندام مردان افتد . و اين تعليمات ايام جوانى چنين مىنمايد كه ، كليتا على الاستغراق اثر كرده است ، زيراكه در تاريخ ايران كمتر پادشاهى نشان مىدهند كه فوق معمول اظهار رحم و مروتى كرده باشد . بر خلاف ، بسيار هستند كه به عمل خود ثابت كردهاند كه خونريزى و خونخوارى يكى از لذات است ، و به استيفاى اين لذت سبعى نام خود را از دفتر انسانيت محو و خود را از درجهء مردمى ساقط ساختهاند .
بعضى اوقات سلاطين ايران مجبورند كه در استيصال امراى مقتدر كه در
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 867
مساهمون: سر جان ملكم
ص٨٦٧