اگر اميرى يا بزرگى از اين طايفه طبيعتى بر خلاف اين عقيده ظاهر سازد ، موجب استخفاف و استحقار وى خواهد بود . چنانچه وقتى دو نفر از صاحبمنصبان انگريز از صحنه كه دار الملك كردستان است ، به طرف همدان مىرفتند . و يك نفر از اكراد بدرقهء ايشان بود ، اتفاق افتاد كه در عرض راه در حين صحبت ايشان تعريفى از صلاح و سداد و فراست و ادراك يكى از شاهزادگان كردند . حريف كرد گفت :
شاهزادهاى كه من در خدمت او هستم ، بيشتر استحقاق پادشاهى دارد تا برادرش كه شما اينهمه تعريف مىكنيد ، به علت اينكه ازو بيشتر از برادرش مىترسند .
بعد گفت : مثلا اين ده را كه در اين نزديكى مىبينيد ، اگر شاهزادهاى كه شما تعريف مىكنيد ، حالا اينجا كه ما هستيم بود اهل ده به استقبال مىدويدند و سعى مىكردند كه ، از براى او چادر بزنند ، به خلاف ، اگر آقاى من اينجا بود ، به نوعى رعب او در دلها نشسته است كه حالا مردم به كوهها گريخته بودند . حالا من از شما مىپرسم كه كداميك ازين دو قابل سلطنت مملكتى مثل ايران هستند !
و همين شخص كه فى الحقيقه در قوم خود مرد با ادراكى بود ، هميشه سئوال از اوضاع انگلند مىكرد . روزى از براى او تعريف مىكردند ، از وفور زراعت و خوشوضعى قرى و قصبات و تمول و مكنت اهالى ، حريف بىاختيار گفت : چهقدر مردم بايد داشته باشد كه همه امرشان به چپاومى گذرد . چون به او گفتند كه : قانون ملكى به نوعى است كه كسى را قدرت بر اينگونه افعال نيست ، تعجب كرد گفت : پس اينهمه مردم در آنجا چه مىكنند ؟ ازين حرف معلوم مىشود كه طبع انسانى به سبب هميشه متوجه به يك طرف بودن ، تا چه پايه انحراف از استقامت پيدا مىكند .
در هزار و هشتصد و يك تاريخ مسيحى كه مؤلف از ايران مراجعت كرد ، يكى از صاحبمنصبان ايليات خراسان را كه ميل ديدن هندوستان داشت ، به همراه آوردم . در كلكته آدمى همراه او كرده تا همهء اطراف شهر را به او بنمايد ، چون از گشت برگشت ، ازو پرسيدم كلكته چهطور به نظرت آمد ؟ گفت : عجب جائى است
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 850
مساهمون: سر جان ملكم
ص٨٥٠