آن بىصبرى مىكنند ، و اگر احيانا در وقت اشتغال به نماز صدمهاى بر گله يا رمهء ايشان وارد شود ، آنرا از شآمت نماز و نحوست ملا مىدانند و بدين سبب هرچه توانند از دشنام دادن و سقط گفتن كوتاهى نكنند .
جميع قبايل صحرانشين ايران يغماگر و راهزنند و ، هم بدين حرفت مباهى و مفتخر و على الاتصال از دزديها و راهزنيها و قتل و غارتها كه كردهاند حكايت مىكنند . از سردار قبيله تا خدمتكار طويله هركس از خود چيزها تعريف مىكند ، كه اگر در حكومت ديگر و بهتر بود ، قطعا بايد به سزاى كلى برسند . مكرر شده است كه بر آرامى مملكت افسوس خوردهاند و ياد ايامى كرده كه به قول خود هركس اسبى و شمشيرى و جگرى داشته است . مىتوانسته است به خوشى بگذراند يعنى ايام هرجومرج مملكت .
وقتى مؤلف به جانب سلطانيه متوجه اردوى شاهى بود ، در عرض راه اتفاق افتاد كه از سمت دست راست خرابهاى چند به نظر آمد ، از يكى از امراى ايليات كه همراه بود پرسيدم كه ، مىداند كه اين خرابه از كجا است ؟ به مجرد سئوال ، چشمش درخشيدن گرفت و گفت : حالا از بيست سال مىگذرد كه ، من با عموى خود شبى به اين ده تاخته چاپيديم و خانههايش « 1 » را خراب كرديم . از آن بعد ديگر آباد نشد . مردم اين ده كه با ما دشمناند و بدمردمى هستند ، در همين نزديكيها منزل گرفتهاند و باز صاحب مالومكنت شدهاند . اگر خدا بخواهد ، اين آرامى طولى نخواهد كشيد و روزگار قديم باز برخواهد گشت . پيش از آنكه بميرم يك دفعهء ديگر با اين حضرات دستوپنجه نرم خواهم كرد .
ازين بهتر مثلى اتفاق افتاد ، وقتى كه دفعهء اول مؤلف به ايران رفت ، روزى نزديك به راه شكار مىكرديم رسيديم به شكاف عميقى كه در كوه واقع شده بود ؛ چون خواستيم بگذريم ، پيرمردى از طايفهء لك كه در خدمت من بود برگشت و متوجه من شده تبسمى كرد و گفت : قريب بيست سال قبل من و ده نفر ديگر
هامش
( 1 ) - در اصل خانهااش .