آسمانى مىكرد . و ملاى روم را در ششسالگى به آسمان بردند .
در يكى از كتب متصوفه تاريخ تولد شيخ عبد القادر را در سنهء چهارصد و هفتاد و يك هجرى و ، فوت او را در پانصد و شصت و يك نوشته ، و از مادر وى نقل كرده است كه ، چون شيرخواره بود در ماه رمضان پستان به دهن نمىگرفت .
و خود عبد القادر در يكى از رسايل خويش مىنويسد كه : در روز قبل از عرفه به صحرا رفتم و دم گاوى را گرفتم ، گاو روى به من آورده گفت : اى عبد القادر ، من آن نيستم كه تو مرا خلقت كردى ! من به خانه مراجعت كرده بر بام رفتم ، جميع زوار حاج را ديدم كه بر كوه عرفات ايستادهاند ، پس به جانب مادر رفتم و گفتم كه : اراده دارم كه عمر خود را در عبادت الهى صرف كنم ، و مىخواهم كه بهجهت تحصيل علم به بغداد سفر كنم ، و آنچه ديده بودم به وى گفتم . مادر بگريست و هشتاد دينار آورده گفت : نصف آن مبلغ از ميراث برادرى كه داشتم به من رسيده و ، چون آن را به من داد ، قسم داد كه هرگز دروغ نگويم . پس از آن به من گفت : اى فرزند تو را به خدا مىسپارم ، ديدار ما به قيامت افتاد .
من به راه افتادم ، چون نزديك همدان رسيدم شصت سوار به قافله حمله آورده قافله را يغما نمودند . يكى از دزدان از من پرسيد چه دارى ؟ گفتم : چهل دينار در زير جامه دوخته دارم . آن مرد چنان دانست كه مزاح مىكنم ، به خنده درآمد . ديگرى همان سؤال كرد و همان جواب شنيد . وقتى كه اموال قافله را تقسيم مىكردند ، مرا به بلندى كه امير ايشان در آنجا ايستاده بود بردند . او از من پرسيد چه دارى ؟
من گفتم كه : دو نفر از شما از من پرسيدند و به ايشان گفتم كه چهل دينار در زير جامه دوخته دارم . حكم كرد كه بيرون آرم ، چون به وى نمودم تعجب كرد و پرسيد ، چگونه مال مخفى خود را بروز دادى ! گفتم : بدينسبب كه به مادرم وعده كردم كه هرگز دروغ نگويم . امير دزدان گفت : اى پسر تو درين سن حق مادر را مراعات مىكنى و من حق خدا را فراموش كردهام . پس دست دراز كرده گفت : دست خود را به من ده تا در دست تو توبه كنم . من چنان كردم و ، او از كرده اظهار ندامت نمود .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: سر جان ملكم
ص٧١١