رفتند . عباس گفت : ميراث مراست كه عم پيغمبرم ، على گفت : حق من است كه ابن عم و برادر و داماد و وصى پيغمبرم و دخترش در خانهء من است و حسن و حسين كه سيّد جوانان بهشتند فرزندان مناند و ، من نفس رسولم . ابو بكر چون حكايت ايشان شنيد ، گفت : و اللّه از پيغمبر شنيدم كه گفت : على وصى و وارث و قاضى دين من است . چون عباس اين سخن از ابو بكر شنيد ، در غضب رفت و گفت : اى ابا بكر ، اگر چنانچه خود گوئى ، اين سخن را از پيغمبر شنيدى چرا به خلافت نشستى و ، حق او را ضايع نمودى . ابو بكر دانست كه ، ايشان به الزام او آمدهاند ، گفت : شما بهجهت مخاصمت با من آمدهايد نه بهجهت محاكمت ! اين گفته از مجلس برخاست . ابراهيم چون اين را شنيد گفت : ازين مسئله نيز درگذشتم .
بگو كه عباس فاضلتر بود يا على ، حسنيه گفت : بگو كه حمزه فاضلتر بود يا محمد ، چه در ميان على و عباس افتاده ، اگر عباس فاضلتر بود ، فخر على است كه چنين عمى دارد و ، اگر على فاضلتر بود ، فخر عباس راست كه چون او برادرزادهاى دارد . چون هارون جودت و ذكاوت حسنيّه را ديد ، متحير مانده رو به ابراهيم آورده گفت : حيف از آن علوم كه با تست . چون حسنيّه اجوبهء جميع مسائل را ادا كرد گفت ، اگر رخصت باشد من نيز يك سئوال كنم ، اگر جواب به قاعده گويى ، من خود را ملزم شمارم . اى ابراهيم بگو كه : چون پيغمبر از دنيا رحلت كرد ، خليفه تعيين كرد يا نه ؟
ابراهيم گفت : نكرد . حسنيّه گفت : در اين عمل پيغمبر بر خطا بود يا بر صواب ، و كسانى كه تعيين كردند بر صواب بودند يا بر خطا ؟ نسبت خطا بر كدام مىدهى ، به پيغمبر يا خلفا ؟ ابراهيم جواب نداد ، زيرا كه اگر نسبت خطا به پيغمبر مىداد ، نقصان به دين داشت و ، اگر به خلفا ، بطلان مذهب خود مىكرد و ، از هارون نيز خوف داشت .
لهذا متفكر ماند و عجز وى بر خلايق ظاهر شد و ، همه بهيكباره بخنديدند و بر وى ملامت كردند كه ، از كنيزكى عاجز ماند ، انتهى .
مؤلف كتاب تفصيلى ديگر در باب بعضى عقايد مختلفه ما بين شيعه و سنى هم به طريق مباحثت ذكر مىكند و ، در همه جا ظفر ملتزم ران و ركاب حسنيه است ، تا بالاخره كه هارون از تقريرات وى متقاعد شده ، از آن روز ديگر قصد ايذاى سادات
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 691
مساهمون: سر جان ملكم
ص٦٩١