مقتدرترين سلاطين ايران را قطع كردند . بعضى را گمان اين بود كه ، نوكرهاى مزبور به ترغيب صادقخان شقاقى مرتكب اين امر شدند ، و وقايعى كه بعد رويداد نيز تقويت اين معنى مىكند ، بهجهت اينكه ، بعد از قتل پادشاه ، مرتكبين جواهرات و تاج پادشاهى را برداشته نزد وى بردند و ، او اشياء مزبوره را متصرف شده ايشان را پناه داد . و بعد ازان ايل و طايفهء خود را جمعآورى كرده به طمع سلطنت سر برداشت .
در سنهء هزار و دويست و يازده هجرى آقا محمد خان از اين جهان رخت بربست .
شصت و سه سال از عمرش گذشته بود و زياده بر بيست سال بر اغلب بلاد ايران فرمانگذار بود . اندامى ضعيف داشت ، چنانچه از دور مانند پسرى چهاردهساله بهنظر مىآمد . چهرهء بىموى پرچينش چون زنان سالخورده مىنمود . صورتش اگرچه در هيچوقت در ديدن نيكو نبود ، ولى در هنگام غضب حالتى مهيب مىيافت و ، هم بدينسبب خود نمىخواست كسى بر صورت وى نگاه كند ، چنانچه آوردهاند كه ، احيانا او را غشى عارض گشتى و تا يك دو ساعت از هوش و حواس عارى ماندى .
اتفاقا وقتى در حوالى كرمان به شكار اشتغال داشت ، از جماعت جدا افتاده اسبش در باتلاقى فرورفت و ، هم در آن وقت ، حالت معهود وى را طارى گشت . در اين اثنا يكى از غلامان رسيده او را بدان حالت يافت و ، به صعوبت تمام او را از گل بيرون آورده به كنارى كشيد و ، بر سرش ايستاد تا به هوش آمد . آقا محمد خان چون ديده گشود و آن شخص را ديد ، هراس بر وى مستولى شد ، لاكن چون صورت واقعه را معلوم كرد ، او را شكرگذارى نموده به وعدهء انعام اميدوار ساخت و ، چون بازگشت بر وعده وفا كرد . لاكن انعام شاهى به ازاى خدمتى چنان ، در نظر مرد حقير آمد ، لهذا هروقت به حضور آمدى ، متصل در صورت وى نگاه كردى . و چون يكى از غلامان خاصّه بود و مكرر به اقتضاى خدمت ، فرصت حضور مىيافت . اين قضيه نيز مكرر شد ، تا بالاخره روزى چنان غضب بر پادشاه استيلا يافت ، كه حكم كرد تا چشمان مرد بيچاره را كندند . اما بعد ازان ، چنين مىنمايد كه از كرده نادم گشته
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 645
مساهمون: سر جان ملكم
ص٦٤٥