آقا محمد خان مكرر نقل مىكرد كه : چون در قوت نداشتم كه على الظاهر انتقام از كشندگان پدر و خراب كنندگان خانوادهء « 1 » خود بكشم ، هروقت با كريمخان مىنشستم ، در خفيه با چاقوئى كه همراه داشتم ، فرشها را پاره مىكردم . لاكن حالا كه فرشها به خود من رسيد پشيمانم ، زيرا كه عمل آنوقت ، دلالت بر عدم پيشبينى مىكرد . و با اين كمال عداوت چنان كار را به تزوير « 2 » بر كريمخان مشتبه كرد كه كريمخان علاوه بر محبت بر وى وثوقى تمام داشت ، چنانچه وظيفهء شايستهاى بهجهت او مقرر كرد ، و حكم كرد تا هركجاى شهر مىخواهد برود و ، به اطراف شهر شكار كند و ، هر اسب از طويلهء او كه خواهد سوار شود . و از اينها همه گذشته به حدى اعتماد به وى كرد ، كه مىخواست او را بهجهت اطفاى فتنهء برادرش حسين قلى خان ، كه در مازندران برپا كرده بود ، بفرستد . ميرزا جعفر وزير او را ازين كار منع كرد . آقا محمد خان به اين سبب ممنون وى شده چون پادشاه گشت ، با اقارب و بازماندگان او به رأفت سلوك نمود و گفت : ميرزا جعفر نه از باب محبت به من بود ، بلكه دولتخواهى آقاى خود در نظر داشت ، اما درهرصورت جان مرا خريد . اگر به مازندران مىرفتم ، لابد بودم ياغى شوم . و كريمخان به نوعى مقتدر بود كه به ضرورت خراب مىشدم .
مع الحديث ، وضع خلاصى آقا محمد خان از شيراز در فوت كريمخان مرقوم گشت . چون از شيراز بيرون رفت به استعجال تمام به جانب مازندران شتافت .
منقول است كه روز سيوم به اصفهان رسيد ، كه مسافتى قريب دويست و پنجاه و يك ميل است . و چون به مازندران رسيد ، دم از استقلال زد . در اين اوقات سى و شش سال از عمرش گذشته بود . اگرچه اندامى ضعيف داشت ، اما بهسبب كفايت در غذا و مداومت بر زحمات ، متحمل هرگونه مشاق و سختى توانستى شد . مىتوان گفت كه : بر پشت اسب مىتوانست زندگى كند ، زيرا كه هر فرصتى كه از كارهاى ديگر مىيافت وقف شكار مىكرد و ، به شكار رغبتى تمام و شعفى
هامش
( 1 ) - در اصل : خانهوادهء .
( 2 ) - در اصل : تذوير .