در اين اثنا طباخ او كه شخصى كوتاه قامت و ضعيف چشم بود ، درآمد . بيكى جان گفت : چرا خيال ترتيب طعام نمىكنى ، وقت نماز نزديك است . آشپز ديگى سياه بزرگ آورده و چند سنگ پهلوى هم گذاشته اوجاق ساخت و ، بعد ازان ديگ را بر روى آن گذارده چند قسم مختلف از حبوبات با قدرى گوشت قديد در ديك انداخته آن را پر از آب كرده آتشى برافروخت . و ديگر را به جوش آورده بعد از آن سه بشقاب چوبى كه ادانى ناس استعمال مىكنند آورده و ، ديگ را خالى كرد . و در حين ريختن بيكى جان نگاه مىكرد . و ظاهر بود كه آشپز از نگاه او مىفهميد كه ، در هر ظرفى چقدر بايد ريخت . بعد از انكه همه تيار شد ، پارچهء چركينى گسترده قدرى نان جو خشكيده كه خدا مىداند در كدام سال از هجرت پخته شده بود ، بر سفره نهاد . و بيكى جان آن را در پيالهء آب گذارده تا بخيسد . آشپز كاسهء اول را به بيكى جان داد و يكى هم به من و ايشان نقيب و يكى را هم خود گرفته مقابل بيكى جان نشست و بنا كرد به خوردن . من چون غذا خورده بودم ، فقط دست دراز كرده مزهء آن را چشيدم ؛ بسيار مهوع « 1 » بود و گوشت آن قريب به تعفن ، لاكن جمعى از امرا كه در اين اثنا رسيدند ، نيم خوردهء ما را به اظهار لذت تمام خوردند .
بعد از صرف غذا ، رخصت انصراف حاصل كرده به چناران مراجعت نمودم و ، آنچه گذشته بود به ممش خان حكايت كردم . ممش خان خوشنود شد ، لاكن بعد از چندى گفت : باوجود وعدهاى بيكى جان ، هشتاد و دو نفر از مردم او را درين سال اوزبك برده بود ، انتهى .
از اين تقرير حالت بيكى جان و وضع ادارهء او اوزبك را و تركتاز ساليانهء او مر بلاد خراسان را ، مكشوف مىشود كه در حقيقت سلطنتى است مطلق در لباس چركين ، لاكن مردم فريب .
بالجمله ، اين مرد محيل آخر الامر بر مقصود خويش كه در تمام عمر مطمح نظر وى بود ، چنانچه مىخواست فايز آمد . زيرا كه چند سالى بعد ازين واقعه زمانش
هامش
( 1 ) - مهوع : يعنى قى آورنده ( ش ) .