چنانچه تا نشسته بود همهء توجه ايشان با وى بود و ، در وقت صرف كردن چاى و قهوه ايشان جام را گرفته و اتحوز صوفى مىنوشيد .
قدرى نگذشت كه يكى از صاحبمنصبان داخل خيمه شده گفت بيكى جان ايشان نقيب و مهمان او را احضار كرده است . ما على الفور برخاسته « 1 » بر اسبان خود نشسته به جانب وى رفتيم . بعد از آنكه قدرى مسافت طى كرديم به چادرى يك ديركى رسيديم كه از بس كهنه و پارهپاره بود ، من همچو دانستم كه چادر طباخى يا سقائى است . مرد پيرى در سايهء آن بر علف نشسته بود ، در آنجا همه پياده شده به جانب پيرمرد روان شديم و ، او لباس سبزى بسيار چركين در برداشت . چون نزديك رسيدند همه سلام كرده دست به سينه ايستادند . او جواب سلام هريك را داده در برابر خويش اذن نشستن فرمود . نسبت به ايشان غايت مهربانى اظهار كرد ، لاكن غالب روى صحبتش با اتحوز صوفى بود .
بعد از چند لحظه مطلب سفارت من پيش آمد و ، من دانستم كه پيرمرد سبزپوش بيكى جان است . كاغذ خود را به ايشان دادم و ، او به بيكى جان داد و ، چون كاغذ را باز كرده خواند ، در جيب خود گذاشت . و بعد از دقيقهاى گفت : البته ممش خان اسب خوبى از براى من فرستاده است ، و گفت : اسب را بيارند . بعد از آنكه بهدقت اسب را وارسيد ، با كسانى كه نزديك وى بودند ، قدرى نجوى « 2 » كرده و خنديد و بعد به من گفت : چرا آقاى شما چنان كه من خواسته بودم قراگوز را نفرستاد ؟ من گفتم : آن اسب چند عيب دارد و الا مىفرستاد . بيكى جان تبسم كرده گفت : با همه عيب ، بيستبرابر اينكه تو آوردهاى مىارزد . در اثناى صحبت جمعى كثير از امرا آمدند ، همه به البسهء فاخره و اسلحهء قيمتى آراسته : بيكى جان جواب سلام همه را به نوع مهربانى و عطوفت داده حكم به نشستن مىكرد ، لاكن سايهء خيمه
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواسته .
( 2 ) - نجوى ، بالفتح و در آخر الف مقصوره به صورت يا ، راز گفتن و آهسته با يكديگر گفتگو كردن ( ش ) .