تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
را از آن نقل مىكند ، در ايامى كه بيكى جان به خراسان بود ، از جانب ممش خان چنارانى به سفارت اردوى اوزبك مأمور و وقايع سفارت خود را به‌طور روزنامه مىنويسد . و از تقرير وى معلوم مىشود كه ممش خان با ايشان نقيب كه از اعاظم امراى اوزبك و از خواص بيكى جان است مكاتبت و مراسلت داشته است . ايشان نقيب الاشراف پسر ايشان مخدوم است كه دختر امير دانيال در خانهء او بود ، بنابراين ايشان نقيب خواهرزادهء بيكى جان مىشود و در نزد وى غايت اعتبار داشت ، ممش خان كاغذى نوشته با دو كرهء اسب مصحوب سفير ساخت كه يكى را به ايشان و ديگرى را به بيكى جان به‌طور هديه نثار كند . تفصيل وقايع سفارت را بدين نوع گذارش مىكند كه : چون بر ايشان نقيب داخل شدم سراپردهء ملوكانه يافتم و او را در صدر سراپرده نشسته ديدم و ، او مردى نيكوشمايل و سفيدچرده بود و ريشى تنگ داشت و ، بعد از آنكه تفقدى از من كرد ، از احوال ممش خان جويا شد و گفت : چرا خود نيامد . و چون من عذرى گفتم ، گفت : من سبب آن را مىدانم . اگر من خود تنها بودم او به ديدن من مىآمد ولى از بيكى جان مىهراسد . بعد از آن برخاسته به خيمهء ديگر رفت و مرا اشارت كرد تا در جاى خود بباشم . بعد از آن يك دست رخت‌خواب نفيس به‌جهت من آوردند و همه بيرون رفتند . اما هنوز سر به بالين نگذاشته بودم كه ، به طلب من آمدند و مرا نزد ايشان بردند . چون مرا ديد خيلى اظهار ملاطفت كرد و خواهش كرد كه با وى غذا صرف كنم . خانى شاهانه گستردند و اطمعهء گوناگون بر آن نهادند . بعد از صرف غذا چاى آوردند . جامى از طلا مرصع به جواهر به ايشان دادند و جامى از نقرهء طلاكوب به من . سه ساعت بعد از ظهر مرا به خيمهء بزرگى برد كه پنج ديرك در زير آن ستون كرده بودند و جمعى در آن خيمه به نماز مشغول بودند . ما نيز نماز كرده مراجعت كرديم . هنوز داخل چادر نشده بوديم كه يكى از خدمتكاران گفت اتحوز صوفى بر در است . و چون اين شخص داخل شد ، ايشان نقيب او را در غايت اعزاز كرد ،