تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
نيمهء مردم را از حرارت آفتاب باز نمىداشت . هنوز چند لحظه از آمدن امرا نگذشته بود كه ، بيكى جان را حالت اغما « 1 » دست داد ، و تا هنگام نماز مغرب چنين مىنمود كه ، به‌كلى در امواج افكار الاهيه مستغرق است . وقت نماز همهء مردم برخاستند . « 2 » من آن شب را در خيمهء ايشان نقيب خوابيدم . طلوع صبح اردو در حركت آمده و از قلعهء چناران گذشته به مسافت چند ميل فرود آمد . چون بيكى جان به اردو رسيد ، مرا طلب داشت و با من خلوت نموده اظهار ملاطفتى زياد كرد و گفت : شنيده‌ام كه آقاى شما هميشه شراب مىخورد ؟ من جواب دادم كه نديده‌ام . گفت : راست مىگوئى ، چيزىكه نديده‌اى مگو . به ممش خان بگو كه : من رعايت خاطر او را منظور دارم ، اما نادر ميرزا احمق است . و به او بگو كه به جعفر خان نيشابورى بنويسد كه : اگر مىخواهد ملكش خراب نشود ، با من از در دوستى درايد . بعد از آن يك دست خلعت و قدرى وجه نقد به‌جهت من آوردند . رختها همه خوب بود مگر دستار كه به هيچ نمىارزيد ، لاكن بيكى جان آن دستار را برداشته و منديل خود را به جاى آن گذاشت كه خيلى بدتر ازان بود كه از براى من آورده بودند . من مرخص شده به خيمهء ايشان نقيب رفتم و آنچه ما بين گذشته بود حكايت كردم . ايشان قاه‌قاه خنديد و مرا هديهء لايق داده مرخص نمود . من در شرف حركت بودم كه ، دو سوار به شتاب تمام رسيده كاغذى از ممش خان آوردند ، مشعر براينكه باوجود حمايت امير اوزبك ، چند نفر مردم او را اين طايفه برده‌اند . ايشان نقيب دوباره مرا نزد بيكى جان برد و ، او در خيمهء خود بر روى پوست بزى نشسته بود ، حكم كرد تا اسرا را آورده به من سپردند . كاغذى كه پيش به ممش خان نوشته بود گشوده و رها كردن اسرا را نوشته دوباره به من سپرد .
هامش
( 1 ) - اغما : حالت غش را گويند و ليكن اينجا مراد حالتى است كه بعضى مرتاضين را روى دهد و در ظاهر مدهوش مىنمايند ( ش ) . ( 2 ) - در اصل برخواستند .