او را تكليف فرار و درين باب نهايت مبالغه و اصرار نمودند . اما لطفعلى خان اين معنى را باور نكرده از جاى نجنبيد . تا اينكه ياران وى چون ديدند كه ثمرى بر نصايح ايشان مترتب نيست و خود با دست خود خويش را در تهلكه مىاندازد ، ترك وى گفته سر خود گرفتند . با اين حال لطفعلى خان از خواب غرور بيدار نگشت .
هنوز يارانش از دورش دور نشده بودند كه جمعى مردان مسلح به عزم گرفتن وى نزديك گشتند . كار از كار گذشته بود ، دست به شمشير برد . مردان كوچه دادند . بر اسب خويش كه قرّان نام داشت برآمد و خواست تا برجهاند ، كه يكى از حريفان با شمشير اسب را پى كرده بر زمين افتاد . لطفعلى خان جستن كرده برپاى خاست و بر ايشان تاخت ، اما بالاخره زخمى بر سر و زخمى ديگر بر بازو يافته از پاى درآمد ، و با اين حالت او را نزد آقا محمد خان بردند .
تقرير كردار آقا محمد خان على التفصيل درين مورد ، بالنسبه به اين پادشاه اسير ، مايهء تفضيح طبيعت انسانى و تحرير آن موجب تلويث « 1 » صفحهء تاريخ است . خواننده را نفرتانگيزد و شنونده را ضجرت « 2 » زايد . همين كفايت است كه چشمان لطفعلى خان را به سر انگشت كنده او را به طهران فرستاد تا دور از احباب با پيچوتاب به هلاكت رسيد . اما آخر هم هراس او مورث مروت او شد و حكم داد تا كسى را كه در چنين حالت نيز موجب دهشت بزرگترين و مقتدرترين دشمنان خود بود به قتل رساندند .
اگرچه آقا محمد خان نسبت به خانوادهء زنديه عموما و به لطفعلى خان خصوصا عداوتى شديد داشت ، اما با اين همه ، درهرحال به مزيت لطفعلى خان اعتراف مىكرد .
گويند وقتى خبرآوردند كه برادرزادهاش فتحعلى خان را كه وليعهد دولت وى بود در يكشب چند پسر پيدا شده است ، گفت : خدا كند يكى از ايشان مانند لطفعلى خان شود .
بالجمله ، لطفعلى خان در بيست و پنج سالگى بنيان عمر و دولتش انهدام يافت ،
هامش
( 1 ) - تلويث بالفتح ، آلوده كردن ( شمس اللغه ) .
( 2 ) - ضجرت بالضم ، تنگدل شدن از غم و بىآرامى از غم ( شمس اللغه ) .