گريز خود بود ، بلكه بدين جهت كه دست جلادان از كثرت عمل از كار ماند .
گويند : آقا محمد خان حكم كرد كه به وزن مخصوصى يعنى چند من چشم از براى او ببرند . و هيچ استبعاد ندارد ، بسيارى ازين مردم هنوز زندهاند و بعضى در اطراف به سئوال روزگار مىگذارنند .
در بعضى از كتب مسطور است كه شخصى را كه در خدمت لطفعلى خان منصب انشاى فرامين و ارقام با او مفوض بود ، به حضور آقا محمد خان آوردند . آقا محمد خان وى را معاتب ساخته گفت : چگونه جرأت كردى كه به چون من پادشاهى از جانب لطفعلى خان فرمان نويسى . منشى گفت : من در خدمت او بودم ، و او حاضر بود و تو غايب ، لهذا بيم من از وى در آن وقت بيشاز خوف من از تو بود . پادشاه به غضب رفته حكم كرد تا دستهايش را بريدند و چشمهايش را بركندند .
روز ديگر پسر وى را طلب داشت و گفت : شب گذشته پيغمبر را در خواب ديدم آن حضرت مرا بر عملى كه با پدر تو كردم ملامت فرمود . اكنون بگوى تا در جبران خاطر وى چه توانم كرد ؟ پسر گفت : پدرم را اراده آن است كه اگر از چنگ اجل امان يابد ، بقيهء عمر را در نجف مجاور قبر مقدس على ع شود . پادشاه فى الفور حكم داد تا قاطر و خيمه و ساير ما يحتاج سفر را بهجهت وى مهيا كردند و ، سيصد تومان نقد نيز براى وى فرستاده درخواست كرد كه ، از آنچه با وى رفت بگذرد و پادشاه را در موارد دعا فراموش نكند .
مع الحديث ، چون لطفعلى خان به نرماشير رسيد . حاكم آنجا او را به اعزاز تلاقى كرد و از حال برادرش كه همراه وى به كرمان رفته بود جويا شد . لطفعلى خان گفت : بهزودى خواهد رسيد . اما چون سه روز گذشت و از برادرش خبرى نشد ، يقين كرد كه اگر زنده است به دست آقا محمد خان گرفتار است ، لهذا شفقت برادرى و بيم جان خود بر آئين مروت و مردمى غلبه كرده عزم كرد كه مهمان خود را به دشمن سپرده در ازاى آن استدعاى عفو و بخشيدن جان برادر نمايد . رفقاى لطفعلى خان پيش از آنكه اين واقعه صورت پذيرد ، آگاه گشته بهزودى خبر به او رسانيدند ، و
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 571
مساهمون: سر جان ملكم
ص٥٧١