اين خيالات بهسبب خوف يا خيانت والى مىباشد ، زيرا كه اول كسى كه به ارادهء جنگ از شهر بيرون تاخت او بود ، ولى هرروز بهانهاى كرده از جاى نجنبيد ، تا اينكه يأس ديگر بهجهت مردم حاصل شد . و مقارن اينحال خبر رسيد كه ، بار خانهء ديگر از ذخيره به چنگ افغانان افتاده . فقط اميدى كه مانده بود ، به معاونت والى گرجستان بود . و چون معلوم شد كه بر وجود او نيز بهسبب عهدى كه كرده بود كه در خدمت اين پادشاه شمشير نزند فائدهاى مترتب نيست ، يأس كلى به خلايق روى داد .
منقول است كه سلطان حسين را چهارده پسر و چهار دختر بود . پسر چهارم خود طهماسب ميرزا را وليعهد كرده بود . در اين اوقات چون از همه طرف مقطوع الطمع شد ، طهماسب ميرزا را فرمان داد كه جمعى از سواره برداشته و به يكى از اضلاع مملكت گريخته جان بدر برد . طهماسب ميرزا از ميان افغانان بدر زده به قزوين گريخت و در آنجا هرچه كرد كه بتواند لشكرى فراهم آرد و به استخلاص پدر پردازد ، ممكن نشد . منتهى قبايل شاهسون كه مخصوص به خدمت خاندان صفويه بودند ، به اين بهانه تمسك جستند كه ، پادشاه بشخصه بايد ايشان را فرمان دهد ، و الا ايشان مأمور به اطاعت ديگرى نيستند . طهماسب كيفيت حال را به پدر آنها كرد .
قحطى از اول محاصره شروع و روزبروز زياد شد تا اينكه ، مردم به فرياد و فغان آمده از تحت اداره خارج شدند ، و هرروز اصرار داشتند كه ايشان را به جنگ فرستند . درين حيصوبيص خبر رسيد كه بارخانهء ذخيره به طرف شهر مىآيد ، و معلوم بود كه ، اگر همتى در محافظت آن نشود ، باز به دست دشمن خواهد افتاد .
مردم شهر دور حرم سلطان حسين را گرفته فرياد كشيدند كه ، بيرون آمده با ايشان به محاربهء خصم پردازند . سلطان پيغام فرستاد كه ، روز ديگر جواب خواهد داد ، اما خلق به بوسه و پيغام آرام نمىگرفتند ، تا بالاخره خواجهسرايان بناى تفنگ انداختن گذاردند ، و اين حركت بيشتر موجب ضجرت خلق گشته بويهء اين بود كه ازدحام عام شود ، كه درين اثنا ، احمدآغا كه قبل ازين نيز نام وى مذكور شد ، سبب نجات
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 428
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٢٨