دمار از روزگار مردم اصفهان برآورد .
منقول است كه : گوشت اسب و شتر چنان گران شده بود ، كه كسى جز پادشاه و اعيان دولت و متمولين ملك نمىتوانست بخرد يا بخورد . و تا يافت مىشد ، مردم گوشت سگ و هر جانور ديگر ، اگرچه در شريعت ممنوع يا ذائقه از آن متنفر بود ، مىخوردند . و چون جانورى نماند به برگ و پوست درختان و چرم و پوست كه در آب جوشانده و نرم كرده سد رمق مىكردند . و بعد از آنكه از اينگونه اشيا نيز اثرى نماند ، به خوردن گوشت انسان اقدام كردند . بر سر يك نعش مرده خلقى انبوه با چشمهاى فرونشسته و چهرهاى از هم گسيخته ، صورت تشريح متحرك به بويهء اينكه پارهاى بيابند در هلاك يكديگر مىكوشيدند . تا كار به جائى رسيد كه يكديگر را مىكشتند .
چنانچه در بعضى اوقات پدران و مادران ، فرزندان خود را كشتند و خوردند .
بعضى كه فايده در اينگونه زندگى نديدند ، به دست خود رشتهء حيات خويش و اقارب را بريدند . مرده بود كه در هر كوچهوبازار و بر سر هر راه گذار بر سر هم ريخته بود . آب زايندهرود چنان از كثرت مردار متعفن شده بود ، كه خوردن آن ممكن نبود . و هركس خواستى كه ازين مهلكه جان بيرون برد ، به تيع عدوان افغان از پاى درآمدى .
چون كار بدينجا رسيد ، در روز بيست و يكم اكتوبر سنه هزار و هفتصد و بيست و دو عيسوى ، مقارن هزار و صد و سى و پنج هجرى ، سلطان حسين از حرم لباس سياه پوشيده بيرون آمد ، و با جمعى از امرا در كوچه و بازار اصفهان گردش كرد ، و بر مصائبى كه در ايام سلطنت وى بر بلاد و عباد روى نمود ، گريست و مردم را گفت كه : همه بهسبب خيانت ناصحان و عدم ديانت مشيران بود . و اكنون اراده آنست كه از تاجوتخت استعفا كرده ، ملك را به افغان گذارد . و مردم چون وى را بدان حال مشاهده كردند ، مصائب خود و معايب وى را فراموش كرده ، سيل اشك از چشمها گشادند . روز ديگر قرارنامه را كه نوشته بودند و بنابر شروط
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٣١