حوالى بدانجا پناه برده بودند . و چون جمعيتشان زياد شد ، جرأت كرده هروقت فرصتى مىيافتند ، بر افغانانى كه در آن حوالى مىديدند ، حمله مىبردند . اتفاقا در وقتى كه امان اللّه بارخانه از برادر والى لارستان گرفته به اردوى خود مىرفت ، اهالى اصفهانك خود را بر ايشان زده ، جمعى از افغانان را سگكش كردند ، و بيشتر بارخانه را گرفتند . محمود از صورت واقعه مستحضر شده ، به مدد ايشان شتافت . بهادران ده بدون تأمل بر وى تاختند و ، پس از آنكه جمعى كثير از افاغنه كشتند ، ايشان را به مراجعت مجبور ساختند . بسيارى در معركه افتادند و بيشتر اسير گشتند ، از جملهء اسرا عموى محمود و برادر و دو پسر عم وى بودند ، و محمود مانند خوك تيرخورده برگشت ، و اگرچه ازين عار چون مار بر خود پيچان بود ، لاكن انديشهء نجات اقارب در نظرش اهم مىنمود . لهذا كس به سلطان حسين فرستاد و درخواست كرد كه ، اقارب وى را نگذارد بكشند .
سلطان حسين بيچاره ، ميرزا رحيم نام يكى از صاحبمنصبان معتمد را على الفور به اصفهانك فرستاده ، حكم كرد كه تعرض جانى به اسرا نرسانند . لاكن فرستاده وقتى رسيد كه ، اسرا را به درك فرستاده بودند . از اين خبر آتش خشم محمود اشتعال يافته به قتل جميع اسرائى كه در اردوى وى بودند فرمان داد . و به سبب فرط اندوه ، معجلا به تمثيت و استحكام جاهائى كه در تصرف افاغنه بود ، از قبيل پل عباسآباد [ و ] غيره پرداخته به قصر فرحآباد رفت .
در اين اوقات همهء مردم را گمان اين بود كه ، محمود محاصره را موقوف خواهد نمود . و همچنين ظاهر بود كه افاغنه هرروز از ظفر مأيوستر و در كار سستتر مىشوند . بنابرين چشم مردم همه به پادشاه بود كه در چنين وقتى چه خواهد كرد .
و چون شنيدند كه ارادهء پادشاه اين است كه به دشمن تاخت كند ، مردم گويا جانى تازه گرفتند .
ارامنه پيغام كردند كه ، هروقت لشكر از شهر روى به خصم نهد ، ايشان نيز افغانانى كه به محافظت جلفا اشتغال دارند ، از پاى درخواهند آورد . لاكن همهء
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٢٧