وثاق او گذاشته ، با دست خود روز حيات « 1 » او را به آخر رسانيد . و پس از آن بيرون آمده به احضار امرا فرمان داد ، و از حق خود و بددلى مير عبد اللّه و خاتمت كار او سخن رانده ، كاغذهائى كه عمش در باب معاهده نوشته بود به ايشان نمود . لاجرم امرا به حكومت او اتفاق كرده او را پادشاه قندهار خواندند .
در آن اوقات ، هرجومرج عظيم به حال سلطنت ايران راه يافته بود ، از يك سمت ، تاختوتاز قبايل كردستان كه مذهب اهل سنت دارند ، تا پشت ديوار اصفهان رسيده بود ، و از سمت ديگر طايفهء اوزبك به معيت آزادخان ابدالى ، صفحات خراسان را در معرض نهب و غارت درآوردند . و آزاد خان قبل ازين مقدمه هرات را گرفته لواى استقلال برافراشته بود . اولياى دولت ايران دفع اوزبك و ابدالى را مقدم دانسته ، سى هزار لشكر به سردارى صفى قلى خان به مقابلهء ايشان نامزد كردند .
صفى قلى خان به جانب هرات در حركت آمد ، و در عرض را با دوازده هزار اوزبك برخورده ايشان را هزيمت نموده ، قدم جلادت پيش نهاد آزادخان با پانزده هزار سوار ابدالى سر راه بر وى گرفته ، از طرفين به اشتعال نايرهء قتال و جدال اشتغال ورزيدند ، و از طلوع آفتاب تا زوال شمس از وسط السماء حرب ما بين فريقين قايم بود ، و غالب از مغلوب ممتاز نمىشد ، در اين اثنا اتفاقى افتاد كه سبب هزيمت ايرانيان گشت و آن اين بود كه : توپچيان ايرانى جمعى از سوارهء لشكر خود را به غلط ، سوارهء افغان پنداشته ، توپ بر ايشان بستند . و چون افغانان توپ نداشتند ، سوارهء ايران اين صورت را حمل بر غدر نموده كوچه دادند ، و بدين سبب اختلال و اغتشاش در عساكر ايران پيدا شده . غنيم مطلب را دريافت و فرصت غنيمت دانسته يكباره حمله برد ، پاى ثبات ايرانيان از جاى كنده به اطراف بيابان پراكنده شدند ، و افغانان ايشان را تا چند فرسخ تعاقب كردند . صفى قلى خان كه سردار لشكر بود و پسرش و هشت هزار نفر از پياده سپاه ايران در آن جنگ عرضهء دماروبوار گشتند . و بيست عراده توپ و جميع اسباب و اثاثهء ايرانيان به دست دشمن افتاد . و سه هزار
هامش
( 1 ) - در اصل : حيوة .