كنند . بعد از آن حكم كرد تا ريش وى را تراشيده او را به خانهء خويش فرستند ! روز ديگر كه شيخ على خان به هوش آمد ، و از حال خويش استحضار يافت ، از خدمت استعفا كرد . پادشاه از كرده پشيمان گشت ، و هرچه در استرضاى خاطر وى كوشيد فايده نبخشيد . و كارهاى ملكى هرروز به وى نمودى ، كه مردى بزرگ را از دست داد ، اما قريب چهارماه ازين مقدمه گذشت .
روزى در حالت مستى حكم به قطع يد يكى از مطربان داد . سرهنگى كه به اجراى اين حكم مأمور بود ، چنين دانست كه اين حكم از سرمستى شده به تعويق انداخت . و چون پادشاه از خواب بيدار شده آن مطرب را سالم يافت ، در غضب رفته حكم كرد تا دستوپاى مطرب را با دست سرهنگ مزبور ببرند .
يكى از امرا رفت شفاعت كند ، پادشاه گفت تا او را نيز ثالث ثلاثه قرار دهند .
بنابراين كسى ديگر جرأت نكرد . جلاد در شرف بود كه شيخ على خان درآمده خود را بر پاى پادشاه انداخت و بخشيدن خون ايشان را درخواست كرد . پادشاه گفت : جسارت كردى ، زيرا كه تو فرمان مرا اطاعت نمىكنى ، و در حق ديگران شفاعت مىنمائى . گفت : من يكى از بندگان پادشاهم و به هر حكم مطيع و منقاد .
پادشاه گفت : ايشان را به تو بخشيدم ، مشروط بر اينكه تو بر سر كار خود روى . و من عهد مىكنم كه كردار خود را اصلاح نمايم و با تو بيشازپيش در مقام رعايت باشم . گويند هم درآنوقت عهد كرد كه ، من بعد پيرامون شراب نگردد ولاكن اگر همچنين عهدى نموده وفا نكرد .
در سن چهل و نهسالگى از تخت به تخته و از كاخ به خاك رفت . ايام سلطنتش بيست و نه سال بود . فوتش در هزار و صد و شش هجرى واقع شد . به مرضى كه سبب موت وى شد طول كشيد ، چنانچه وقتى اتفاق افتاد كه تا چندسال از حرم بيرون نيامد . و اگرچه درين بين ، خللى به اوضاع مملكت و احوال رعايا راه نيافت ، لاكن امر بهدست خواجهسرايان افتاده ايشان از حركات ناپسند ، اركان دولت
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٠٠