يكى از خواجهسرايان معتمد و تربيت حمزه ميرزا به عهدهء وى بود ، از اين معنى سرباززده گفت : اين امر بر خلاف انصاف و حكم خدا و رسول است . دليل شما براينكه طفلى را به سلطنت اقليمى برداريد ، اين است كه برادرش يا مرده است يا نابينا است ، و اين هيچكدام نيست ، بلكه هم زنده است و هم مىبيند . و سر من در اثبات اين مطلب گرو است . اگر نه اينطور بود ، از من مخفى نمىماند ، و اگر شما اين رأى را اختيار كنيد ، سبب اغتشاش و اختلال مملكت خواهيد شد .
امراى ديگر و رعاياى ملك ، قطعا به اين ظلم راضى نخواهند شد ، و به عداوت شما برخواهند خاست ، و شما مبغوض عامهء خلايق خواهيد بود . و همچنين حمزه ميرزا نيز روزى شما را خاين خواهد دانست ، كه بهجهت اجراى مطلب خود ، با پادشاه خود و خدا و خلق خدا خيانت كرديد . بارى اگر شما در اين باب اصرار كنيد ، من با دست خود حمزه ميرزا را خواهم كشت . و پس از آن شما مجبوريد كه صفى ميرزا را كه وارث حقيقى ملك است ، به پادشاهى برداريد . و چون وى بر تخت برآيد ، بر شما معلوم است كه جزاى كردار شما چه خواهد بود ! اين گفته از مجلس بيرون رفت ، امرا دانستند كه مطلب آغامبارك جز خيرخواهى ملك و ملت و اعطاى حقوق به ذوى الحقوق چيز ديگر نيست لاجرم ، فسخ عزيمت نموده به سلطنت صفى اتفاق كردند . و چون صفى ميرزا بر تخت برآمد ، نام شاه سليمان بر خويش نهاد و آغامبارك را چنان كه بايد مشمول عواطف خسروانه فرمود . گويند كه : مناصب بزرگ بر وى عرضه كرد اما او از قبول آن امتناع نمود .
شاه سليمان پادشاهى ضعيف العقل و تنآسان بود ، غالبا اوقات او يا به مصاحبت زنان يا به منادمت اكفا و اقران مصروف گشتى . در عهد وى ، اوزبك هرساله اطراف خراسان را تاخت ، و اتراك دشت قبچاق ، سواحل بحر خزر را لگدكوب اسبان نمودند . و يكى از جزاير معتبر خليج فارس به تصرف اهالى هلند رفت .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: سر جان ملكم
ص٣٩٨