وى را براند . مير گفت : عجب اين است كه با اينبار دانش و فضلى كه بر اوست ، حركت مىكند . عباس پس از چند لحظه روى به شيخ آورده گفت : اسب مير خيلى بازى مىكند . شايستهء علما نيست كه اين قسم اسب برانند . شيخ گفت : اسب چون سوار خود را مىشناسد ، ازين سبب مىرقصد . پادشاه شكر خداى را بجاى آورد كه در سلطنت وى اين قسم مردم يافت شدند .
حركت عباس به خانوادهء « 1 » خود از بدترين و قبيحترين اعمال وى است ، لاكن بايد ملاحظه شود كه بدترين وضعى كه سلطان قهار در آن واقع است اين است كه ، بايد وارث تاجوتخت خود را از بزرگترين دشمنان خود داند ، و هرقدر نيكنامى و مردمدارى وى زياده شود ، از وى بيشتر حذر نمايد .
عباس را چهار پسر بود و در ايام طفوليت وى را با ايشان تعلقى تام بود .
چون به سن شباب رسيدند ، غيرت پادشاهى اقتضاى آن نمىكرد كه ، چشم رعايا بجز خود به ديگرى برگردد . و كسانى كه به صدق و ارادت با فرزندانش خدمت مىكردند ، دشمنان خويش مىپنداشت . و امرائى كه نزد وى بودند نيز ، بهجهت خرابى رقبا و همگنان خود ممد اين معنى شده ، تا اينكه او را اعتمادى بر فرزندان نماند . و عدم اعتماد پدر مورث توحش پسران گرديده . مىتوان گفت كه : چون ديدند دولتخواهى ايشان را از خطر مصون نخواهد داشت ، استخلاص خود را در استهلاك پدر دانستند . صفى ميرزا پسر بزرگ وى به شجاعت و شهامت و جوانمردى اتصاف داشت . و عباس يكى از امرا را كه با صفى ميرزا دم از هواخواهى مىزد ، به قتل رسانيده بود . بنابراين به عرض وى رسانيدند كه صفى ميرزا از اين صورت رنجيده قصد استيصال وى دارد . گويند عباس از اين خبر متوحش گشته ، قراچىخان را كه در جنگ شبلى لشكر عثمانى را شكسته بود ، طلبيده به قتل صفى ميرزا فرمان داد . قراچىخان خود را برپاى وى انداخته استدعا كرد كه او را ازين امر معاف دارد ، و الا به قتل خود وى فرمان دهد ، و گفت جان دادن نزد
هامش
( 1 ) - در اصل : خانهواده .