تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
حالى ! عباس گفت : بايد خوش باشى ، به‌سبب اين‌كه درين باب با پادشاه برابرى مىكنى . بالجمله ، اگرچه عباس اين ولدزنا را نكشت ، لاكن يكى از غلامان وى در وقتى كه مست خرست خفته بود ، او را به كارد زده از ننگ اين‌گونه زندگى رهانيد . هنوز چندى از قتل صفى ميرزا نگذشته بود ، كه از دو پسر ديگر نيز كه باقى مانده بودند ، متوهم شده ايشان را از حليهء بصر عارى ساخت . طهماسب ميرزا پسر دوم او ، قبل از قتل صفى ميرزا ، به اجل طبيعى درگذشت و رضا ميرزاى ملقب به خدابنده ، كه جوانى بود به هنر و شجاعت موصوف ، بعد از قتل صفى به احتياط تمام حركت مىكرد ، و نه فقط متملقان و خوشامدگويان را از خود دور مىداشت ، بلكه از شنيدن مدحى كه شايستهء آن بود ، احتراز مىنمود . همين معنى بيشتر سبب شهرت وى و حركت عرق غيرت عباس گشته ، اول كارى كه كرد ، معلم و للهء وى را كه با او تعلقى تام داشت ، به قتل رسانيد . چون اين خبر به دو رسيد ، در حالت غضب نزد پدر رفت و كلمات خشن گفت و حركات ناملايم كرد ، تا اينكه دست به شمشير برد . شاه عباس اول حكم به قتل وى نمود . بعد از آن از خون او گذشته ، فرمان به كندن چشم او داد . شاه‌زاده ديده از جهان بسته و در گوشهء تنهائى نشسته و روزى به نفرين پدر مىگذرانيد . و او را دو طفل بود : يك دختر فاطمه‌نام ، و شاه عباس را با آن دختر الفتى تمام و استيناسى « 1 » مالاكلام بود . شاهزاده از اين معنى مستحضر گشته ، چون دختر نزد وى آمد ، او را گرفته با دست خويش رشتهء حيات او را قطع كرد . مادرش كه در آنجا حاضر بود ، فرياد زد كه دختر تست كه مىكشى ! بيچاره پدر به عوض اينكه جواب گويد ، دست به جانب پسر خود دراز كرد تا او را به خواهر رساند .
هامش
( 1 ) - استيناس بالكسر ، خوگر شدن و خوگرفتن به چيزى و طلب الفت ( ح ) .