من آسانتر است تا دست به خون شاهزادهاى مثل صفىميرزا آلودن . شاه او را معاف داشته ، بهبودخاننام را كه وقتى از صفى ميرزا اذيتى ديده بود ، بدين امر شنيع مأمور كرد . و بهبود خان به همان بهانهء عداوت پيش ، در وقتى كه صفى ميرزا به سلام مىرفت ، او را به زخم كارد از پاى درآورده به اصطبل شاهى گريخت .
در عالمآرا مسطور است كه صفى ميرزا پسر شاه عباس بود ، و هم از مدتى مديد ما بين پدر و پسر صفائى نبود . جمعى به شاه رسانيدند كه ، صفى ميرزا قصد جان وى دارد ، و پادشاه قبول نمىكرد ، اما دو نفر از امراى صفى ميرزا را كه سبب اغواى شاهزاده مىدانست به قتل رسانيد . بهبود خان يكى از غلامان خاصهء شاهى بود ، چون يقين كرد كه صفى ميرزا قصد جان پادشاه دارد ، او را كشته به اصطبل شاهى پناه برد ، انتهى . و پادشاه به اين بهانه كه سر طويله بست است ، بهبود خان را قصاص نكرد و گفت : در اين كار تأمل ضرور است ، و بهتر اين است كه در قتل وى تعجيل نشود . تا پسر صفى ميرزا كه در آنوقت كودك بود ، بزرگ شده انتقام خون پدر كند . لاكن بيرون رفتن بهبود خان از بست و ترقى وى به مناصب بزرگ ؛ زود كاشف مدعا شد .
گويند كه ، عباس بعد از قتل صفى ميرزا از كرده پشيمان شد ، تا يك ماه از سراى سلطنت بيرون نيامد ، و تا ده روز چشم از هم نگشاد ، و تا يك سال سياه پوشيد و بعد از آن هرگز زينت بر خود نگرفت ، و جائى را كه صفى ميرزا فوت كرد بست قرار داد . و هروقت بهانهاى جست ، امرائى كه در باب او سعايت كرده بودند ، از بيخ برانداخت . اما بهبود خان را از همه بدتر جزا داد ، حكم داد تا سر پسر خود را بريده به حضور برد ، و آن حرامزاده اطاعت كرد . چون سر پسر را به نظر پادشاه رسانيد ، عباس پرسيد چگونه مىيابى خود را ؟ گفت به بدترين
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: سر جان ملكم
ص٣٨٠