از سرحد تجاوز كرده تبريز را گرفت . و در اوقاتى كه اين همه حوادث روى داد ، پادشاه در حوالى كوه سهند ييلاق كرده ، به خوشگذرانى مشغول بود . چون خبر اين حوادث به وى رسيد ، معجلا بهقدرى كه در حيّز امكان بود ، جمعيتى فراهم آورده به باسميچ كه قصبهء كوچكى است قريب تبريز شتافت ، و جلو دشمن را گرفته بناى زدوخورد گذاشت ، تا اينكه لشكر بهقدر كفايت برسد . احكام به اطراف ممالك بهجهت احضار سپاه فرستاده شد ، لاكن امرا چون حركت به سمت اردوى شاهى كردند ، پرده از رازهاى درون برداشته ، دردهائى كه در دل داشتند به يكديگر گفتند و اتفاق كردند براينكه اگر پادشاه جمعى از وزرا را كه ايشان شايستهء مباشرت امور نمىدانستند از كار بر طرف كند ، او را مدد كنند ، و الا فلا . اما پادشاه راضى نشده تا بلكه وزرا كه رسوخ عظيم در خاطر وى داشتند ، رسوائى و خرابى خود را راضى نشده وى را از قبول اين معنى مانع شدند . و بالطبع نتيجه اين شد كه ، بهعلاوهء طغيان عباس در خراسان ، و غلبهء اتراك بر آذربايجان ، و تسخير تبريز به شمشير ايشان ، نزاع و جنگ ما بين امراى مملكت كه عمده مدد و معاونت او از ايشان بود ، واقع شد . اتفاقا در آن اوقات ، عثمانپاشا فوت شد ، و بدين سبب عساكر عثمانى مراجعت نمودند . ولاكن افواجى چند بهقدر كفايت بهجهت محافظت تبريز گذاشتند . از يك طرف محاصرهء تبريز و از يك طرف تأديب امراى سركش ، هردو لزوم داشت . جلادت و شهامت حمزه ميرزا پسر بزرگ محمد ، حلال مشكلات پدر گشت . و بعد از آنكه امراى ياغى را به اطاعت مجبور كرد ، ديد كه گرفتن تبريز به يورش ممكن نيست . از ارس گذشته آتش قتل و نهب در بلاد عثمانى كه در آن سمت رود بودند انداخت ، و چون تركان حال به دين منوال يافتند ، به مصالحه راضى شدند ، لاكن اين ستارهء دولت
خوش درخشيد ، ولى دولت مستعجل بود .
حمزه ميرزا در خوابگاه خود ، به زخم كارد دلاكى هودىنام از پاى درآمد و قاتل از ميانه بدر رفت . و اين واقعه به جهت محمد ميرزا مصيبتى عظيم بود ، و بنياد
شاه عباس بزرگ
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: سر جان ملكم
ص٣٥٤