كه در تمام ملك روى داد . گويند كار به جائى رسيد كه مردم يكديگر را مىخوردند .
و يكى از مؤلفان معتبر گويد كه : هم در آن ايام ، از آسمان چيزى باريد شبيه به دانهء گندم ، لاكن كوچكتر ، مردم آن را با قدرى آرد مخلوط كرده سد جوع مىكردند ، و از هر غذائى صالحتر بود ، و به اين واسطه از قحط نجات يافتند . و ديگر طاعونى بود كه در بعضى از صفحات روى داد . از آن جمله ، در اردبيل سىهزار كس از آن بليه نابود شدند .
ايام سلطنت طهماسب زياده بر پنجاه و سه سال بود . شصت و چهار سال عمر كرد . و او پادشاهى بود به مروت و سخاوت موصوف ، و به حزم و عزم معروف . و اگرچه صاحب صفات بزرگ كه سبب امتياز سلاطين است ، نبود ، مگر اينكه از عيوبى هم كه لازمهء مكنت و مكانت وى بود برى بود . در اويل عمر گاهى به ارتكاب ملاهى و مناهى اقدام مىنمود ، لاكن بنابر قول صاحب زبدة التواريخ ، در بيستونهسالگى از سوابق اعمال نادم شده ، لوث دامن عفت را به آب توبه شست . و حكم كرد كه جميع شرابخانهاى مملكت را خراب كنند . تعصب غريبى در مذهب داشت ، چنانچه از حركتى كه با يكى از تجار انگريز كرد ، معلوم مىشود .
ملكهء انگلند اليزابت ، ميل داشت كه وسعتى در دايرهء تجارت مملكت خويش دهد ، لهذا يكى از تجار را ترغيب به رفتن به ايران نمود ، و مكتوبى مبنى بر سفارش تاجر مزبور و كاشف از ارادهء خود به پادشاه ايران نوشته ، وى را بدان صوب گسيل نمود . يكى از محرران انگليس گويد كه : وقتى تاجر مزبور را به حضور طلبيدند ، پادشاه يك جفت كفش فرستاد كه پوشيده به خدمت پادشاه رود ، كه مبادا پاى عيسوى زمين سراى پادشاه مسلم را نجس كند . و چون به حضور پادشاه رسيد ، سؤالى كه كرد نه اين بود كه بهجهت چهكار آمده ، بلكه پرسيد كه او كافر است يا مسلمان . بيچاره گفت نه كافرم نه مسلمان ، بلكه عيسوىام ، و اعتقاد من اين است كه مسيح بزرگتر از ساير پيغمبران است . پادشاه گفت : ما را به مدد كفار حاجت نيست ، و وى را رخصت داد . چون آن مرد بيرون رفت ، شخصى در عقب وى روان شده
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: سر جان ملكم
ص٣٤٨