پى دفع عبيد اللّه خان اوزبك لشكر به خراسان كشيد . لاكن چون شنيد كه ما بين دو طايفهء قزلباش نزاعى شديد شده است ، و رفع نزاع فقط موقوف به حضور پادشاه است ، و الا سبب برهم خوردن مملكت خواهد شد ، لابد يكى از امرا را به جهت حفظ سرحد گذاشته به قزوين كه مقر سلطنت بود ، مراجعت نمود . و بعد از قطع مادهء نزاع ، على التعجيل به خراسان تاخت . در غياب وى ، اميرى كه براى دفع تركمانان در آن سرزمين گذارده بود ، مصاف داده هزيمت يافته بود ، لاكن عساكر پادشاهى ما بين جام و مشهد با تراكمه دست در كمر زده ايشان را به كلى از جاى كنده از پاى انداختند .
بعد از اين فتح ، به جانب بغداد نهضت نمود و ذو الفقار خان كلهر « 1 » را كه دست تغلب و تصرف بر آن ولايت دراز كرده بود ، گرفته به قتل رسانيد .
بالجمله ، اگرچه بر اعداى خارجيه درهرطرف مظفر و منصور گشت ، اما چنين مىنمايد كه ، در اوايل سلطنت على الاتصال بهسبب تكبر و تجبر امراى قزلباش ، نزاع خانگى و آشوب ملكى داشته است . و از جمله وقتى قبيلهء شاملو را با ايل تكلو منازعت اتفاق افتاده ، و جهان سلطان را كه امير ايشان بود تعاقب كرده ، تا اينكه از بيم جان به خيمهء پادشاه پناه برد . بالاخره جنگى برپا شد ، و حسين خان شاملو از پا افتاد . كشته شدن امير شاملو موجب جرأت تكلو گشته ، مستعد قتال با ايل شاملو شدند ، و به هيچ چيز آرام نمىيافتند مگر اينكه پادشاه را به ايشان بسپارند . يا بعبارة اخرى ، چون پادشاه جوان به دست افتد ، امير ايشان سلطان ايران شود ، طهماسب در آن اوان شانزده سال از عمرش گذشته بود ، و اين صحبت چنان تحريك غضب وى كرد ، كه يكباره به احضار جميع امراى لشكر فرمان داد ، از ايشان پرسيد كه : آيا راضى مىشوند كه پادشاه ايشان اسير آن طائفهء نابكار شود ؟ چون امرا را به مساعدت خود يكدل يافت ، فرمان داد تا بر ايل تكلو حمله كنند . و اگرچه ايل مزبور ، قدم جرأت و جلادت فشردند ، اما به سهولت
هامش
( 1 ) - اكراد كلهر هنوز در اطراف كرمانشاه بسيار هستند ( م ) .