رسيدند و همگى مسلح شده و نردبانها را برداشته رو به قلعه آوردم ، و از خندق بر روى ترناو گذشتند ، و زينها گذاشته به ديوار قلعه برآمدند . چهل و سه نفر از ايشان را به حراست اسبان گذاشتند . و صد نفر به سردارى عبد اللّه از زينه بالا رفته در قلعه داخل شدند ، و قراولان را كه در خواب بودند به قتل رسانيده و دروازه را گشودند .
تيمور با صد نفر ديگر داخل شد ، هنوز داخل قلعه نشده بودند كه بهجهت ترسانيدن [ دشمن ] در تاريكى شب باد به بوقوكرنا كرده روى به ارك گذاشتند ، دهشت عظيم به مستحفظين و اهالى كه از خواب جستند روى داده روى به گريز آوردند .
چون تيمور مىدانست كه دوازده هزار لشكر دشمن قريب به شهر اردو زدهاند ، چند نفر از اهالى و قراولان را عمدا رها كرده تا بگريزند ، به اين خيال كه خبر وحشتآميز اهل قلعه به ايشان رسيده گمان كنند كه ، جمعى كثير در قلعهاند ، و بدين سبب به محاصره اقدام ننمايند . لاكن چون روز شد ، امراى امير حسين را معلوم شد كه كسانى كه بر قلعه شبيخون زدهاند ، فقط معدودى بودهاند . عزم نمودند كه بهقدر امكان از پاى ننشينند تا دوباره قلعه را به چنگ آورده خال ننگوعار را از چهرهء حال خويش و لشكريان محو سازند . اعداد طرفين چنان غيرمناسب بودند كه محال مىنمود كه بهادرانى كه قلعه را بدان جلادت و مردانگى گرفته بودند بتوانند نگاهدارند ، اما اگرچه قليل بودند ، لاكن همه كرام و بهادران بودند ، و امير ايشان تيمور بود . هر حملهء دشمن را به مردانگى رد كردند . و هر روز على الاتصال جمعى از بهادران از قلعه بيرون آمده داد مردى مىدادند . و هنوز چند روزى نگذشته ، كه اختلاف و نزاع در لشكر امير حسين پديد آمده ، يكى از امرا با فوج خود از ايشان جدا گشت و ، ديگران نيز به زودى صلاح در مراجعت ديدند و ، مقدارى كثير از اسباب ايشان به چنگ بهادران افتاد . و در اين باب تيمور گويد به تجربهء من رسيد كه ، غالب شدن به تأييد و تدبير است .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: سر جان ملكم
ص٣٠٦