مبادا چشمزخمى به لشكر من برسد . كنكاش درين ديدم كه به جانب خراسان متوجه شوم تا خاطر قلعهداران جمع شود . و آنگاه برگشته ايلغار كنم و شبيخون به قلعه برده مسخر گردانم ، لهذا كوچ نموده متوجه خراسان شدم ، چون از آب آمويه عبور نمودم ، كاروانى از جانب خراسان آمده متوجه فرشى بود ، قافلهسالار آن كاروان ارمغانى به من آورد ، من از احوال امراى خراسان از وى پرسش كردم و ، رفتن خود را به ولايت خراسان اظهار نمودم ، و ايشان را رخصت دادم ، و جاسوسى همراه كاروانيان كردم ، و خود در كنار آب مقام نمودم ، تا آنكه جاسوس خبر آورد كه ، كاروانيان خبر رفتن مرا به قلعه رسانيدند . لشكر امير حسين خوشدل شده ، بساط عيش و عشرت بگستردند . چون اين خبر به سمع من رسيد ، از لشكر دو صد و چهل و سه جوان بهادر مردانهء كاركردهء آزموده جدا ساختم ، و از آب گذشته ايلغار « 1 » كردم ، و در موضع شيركنت رسيدم . و يكشب و يكروز مقام كردم و از آنجا ايلغار كرده ، در يك فرسنگى قلعهء قرشى نزول نمودم و فرمودم كه ، چند نردبان به ريسمانها با هم بسته طيار سازند .
در اين وقت به خاطرم رسيد كه خود تنها رفته قلعه را ملاحظه نمايم . چهل سوار بهادر همراه گرفته رو به طرف قلعهء قرشى آوردم ، چون سياهى حصار به نظر درآمد ، بهادران را امر نمودم كه ، توقف نمايند . و مبشر و عبد اللّه كه خانهزاد بچگان من بودند همراه گرفته ، و چون به كنار خندق رسيدم ديدم كه خندق پر از آب است . نظر به اطراف كردم ترناوى كه آب از آن به قلعه مىرفت و بر روى خندق انداخته بودند ، به نظرم درآمد . اسب را به مبشر سپرده و از بالاى ترناو از خندق گذشته به خاكريز قلعه رسيدم و خود را به دروازه رسانيدم ، دستى بر در زدم و يافتم كه دروازهبانان در خوابند ، و پشت دروازه را به خاك و گل انباشتهاند . اطراف ديوار قلعه را ملاحظه نمودم و جائى كه زينه و نردبان توان گذاشت ، ديدم و مراجعت نموده خود را به بهادران رسانيدم . و فوجى كه در عقب مانده بودند با نردبانها
هامش
( 1 ) - ايلغار : به سرعت به طرف دشمن رفتن ( ش ) .