برد ، كه راهبرى يافتهايم كه ما را به امير تيمور رساند . ايشان عنان اسبان خود را كشيدند و حكم به احضار من نمودند . و ايشان سه فوج بودند ، سردار فوج اول تغلق خواجه برلاس بود ، و سردار فوج دوم امير سيف الدين ، و سردار فوج سوم توبك بهادر ، چون نظر ايشان بر من افتاد بى خود شده از اسبان پياده شدند و آمده زانو زدند و ركاب مرا بوسيدند .
من هم از اسب فرود آمدم و هر كدام را در بغل گرفتم و ، منديل خود را بر سر تغلق خواجه نهادم و ، كمربند خود را كه بسيار پركار و زربافت بود ، بر كمر امير سيف الدين بستم و ، جامهء خود را بر توبك بهادر پوشانيدم . ايشان رقت كردند ، مرا هم رقت شد ، و وقت نماز در رسيد و به جمعيت نماز را ادا كرديم و سوار شده و آمده به يورت نزول نموديم ، و مجلس ساخته طوى داديم ، انتهى .
تيمور را با امير حسين كه يكى از امراى مقتدر ماوراء النهر بود ، قرابتى نزديك و مودتى تمام بود . و منظور هر دو اين بود كه دشمنان مملكت را از ميان بردارند . و چون الياس مجبور شد كه به كاشغر رود ، در مراجعت با وى مصاف داده وى را شكست دادند . لاكن الياس چندى نكشيد كه معاودت نموده و امراى مزبور را شكستى فاحش داد ، چنان كه سلامت جز در گريز نديدند . اما مقاومت و ثبات اهالى سمرقند ، و مرگومير ما بين اسبان اردو ، الياس را مجددا مجبور ساخته به طرف ممالك خويش رفت . و از رفتن وى ، بلاد ما بين سيحون و جيحون از ظلمهء اجانب خالى ماند .
چون پاى الياس از ميان در رفت ، نزاع ما بين حسين و تيمور افتاد و ، مصائب زمانه ايشان را با هم دوست ساخته و ، قرابت آن دوستى را استحكام داده بود ، زيرا كه خواهر امير حسين در حبالهء تيمور بود . امّا امروز كه دشمن رفع و نوايب دفع شد ، اتفاق دو طبيعت متضاده از قبيل محالات مىنمود . امير حسين را خشونت طبع و بخل و حرص و شره « 1 » بر مزاج استيلا داشت ، مىخواست كه جاى ضررهائى كه
هامش
( 1 ) - در اصل : شرح .