و بيشتر اين ايام آوارگى ، در اطراف ملك خويش مىگشت و از هر طرف موت در عقب وى [ روان ] بود . هم اتفاق مىافتاد كه ، با وى از صد نفر بيش بودند ، و بسيار [ بود ] كه با وى يك نفر هم نبود . لاكن درهرحال امير قبيله بود ، و دوست پنهانى بسيار داشت . و دشمنان وى مىدانستند كه ، اگر بر قتل وى اقدام كنند يا او را به دست دشمن قوى سپارند ، خون او بدون انتقام نخواهد خفت .
بالجمله ، در جميع مهالك و مشاق چنين مىنمايد كه ، هرگز يأس به وى دست نداد و دوستان وى هم ، در وقتى كه در نهايت سختى و پريشانى بود ، مردمان بزرگ بودند . چنان كه خود در تزوك گويد : « و همگى با من چهل سوار بودند ، اما همه اصيل و اصيلزاده و اميرزاده بودند . و تنكرى تعالى را شكر گفتم كه در چنين پريشانى همچنين مردم بىزر و بىتوشه آمده همراهى و اطاعت مرا قبول مىكنند » « 1 » و با خود گفتم : اللّه تعالى را به من كار بسيار است كه اين نوع همسر مرا مطيع ساخته .
بعد از فوت تغلق تيمور ، چون پسرش الياس مجبور شد كه به كاشغر رود ، كار تيمور روى به بهبودى نهاد . بسيارى از دوستان اقارب وى به وى پيوستند ، و هم كيفيّت منضم شدن بعضى از احباب خود را در تزوك مىنويسد ، گويد : « هنوز از دعا فارغ نگشته بودم كه فوجى از دور نمودار شد كه از برابر بلندى مىگذرد ، و من سوار شده از عقب آن فوج درآمدم تا احوال ايشان را معلوم نمايم كه ايشان چه مردماند ، و ايشان همگى هفتاد سوار بودند . از ايشان پرسيدم بهادران شما چه كسانيد » ؟
ايشان گفتند : ما نوكران امير تيموريم كه به طلب او مىگرديم ، و اينك وى را نمىيابيم . من بديشان گفتم كه ، من هم يكى از نوكران اميرم ، چون است كه شما را رهبرى كرده به امير برسانم ؟ يكى از ايشان اسب خود را تاخته و رفته خبر به سرداران
هامش
( 1 ) - منظور خطرات است .