كيا و سلطان محمود شد . اتفاقا سلطان هم در آن اوقات روى به سراى عدم نهاد ، و لشكرش نيز از كيا روىگردان شده . كار كيا قوت گرفت ، و گيلان را نيز مسخر نموده حاكم آنجا را كه ابو هاشم مىناميدند بكشت .
و چون در رودبار دست اجل گريبانش گرفت ، پسرش محمد ، قايممقام او گشت .
در زينة التواريخ گويد كه : محمد بعد از سه سال از حكومت استعفا نموده امارت قوم را به يكى از امراى اسماعيليه كه حسين بن ناصر نام داشت و از شام به رودبار گريخته بود ، گذاشت و خود به وزارت وى اقدام نمود . احتمال دارد كه به جهت مصلحت وقت و بعضى ملاحظات مذهبى اين كار را كرده .
بالجمله ، كشتگان اين طائفه روزبروز بيشتر مىشدند ، هركس را خصم پنداشتند ، با نوك خنجر از زمين برداشتند . يك خليفه را در بغداد كشتند . و راشد خليفه را كه گفته بود انتقام از ايشان خواهد كشيد ، در بستر بيمارى از قيد حيات خلاصش كردند . اكابر علما و اعاظم فضلاى ايران از اين معنى متوحش گشته ، صورت حال را معروض سلطان سنجر نموده از وى استمداد جستند ، مگر سطحهء مملكت را از لوث ملاحدهء بىباك پاك كند . لاكن سلطان خود بىخبر نبود .
استجابت خواهش ايشان را رسولى به رودبار فرستاده تا از صادرات افعال اسماعيليان استفسار نمايد . حسين بن ناصر سوگند ياد نمود كه پيروان وى به عبث متهم شدهاند ، و اسماعيليه « 1 » مسلمان صحيح الاعتقادند . سلطان يكى از فقها را به جهت تحقيق اين مطلب فرستاد . حاصل اين شد كه بر سلطان معلوم گشت ، يا مصلحت در آن ديد كه قبول كند كه اين طائفه صاحب ديانتاند .
چون محمد بن كيا به پدر پيوست . حسين بن ناصر كسى را برجاى او اختيار نكرد و زمام مهام را كليتا دريد اقتدار خود گرفت ، و از اشتغال ملاهى و ارتكاب مناهى دقيقهاى فروگذاشت ننمود .
هامش
( 1 ) - تسلط و اقتدار اين طبقه صد و هفتاد و يك سال امتداد يافت ( ح ) .