يكى در آستانهء مسجد سلطان اندازند و يكى در صحن سراى « 1 » سلطنت و دو پارچهء آن را نيز به حرمين ، يكى را به مكّه و ديگرى را به مدينه بفرستند . برهمنان را چون قضيّه معلوم شد ، در خدمت سلطان آمده مبالغ خطير عرض كردند كه به خزانه رسانند ، اگر حكم شود كه گماشتگان اين عزيمت را به امضا نرسانند اعيان حضرت نيز مصلحت در آن ديدند كه ، مبالغ معروضه قبول شود و از سرشكستن درگذرند ، ولى محمود لقب بت شكستن را بر بتفروش رجحان داده به شكستن فرمان داد و ، چون بت شكسته شد ، اضعاف مبالغى كه برهمنان عرضه مىكردند از جوف آن بيرون آمد .
بالجمله ، درين سفر بلاد ديگر نيز از گجرات مفتوح گشت و ، سلطان حكومت آن ملك را به يكى از براهمه داده مقرر كرد كه ، هرساله مبلغى مقرر به رسم خراج به خزانه برساند و ، خود را در حكومت از جملهء نواب سلاطين غزنين شناسد .
درين باب حكايتى از صاحب فرشته و ديگران منقول است و آن اين است كه : سلطان يكى از براهمه را كه از سلسلهء دابشليميان و به رياضت مشغول بود ، به جهت حكومت آن بلاد اختيار كرد . و چون برهمن مذكور از يكى از اقارب مقتدر خود اظهار خوف نمود ، سلطان به جانب وى رفته او را گرفتار ساخت . و چون قتل پادشاهان آئين مملكت نبود ، از سلطان درخواست كرد كه وى را با خويش به غزنين برده تا پس از آنكه استعداد بيش و مخاطره كمتر شود ، او را طلب داشته على الرسم محبوس دارد . محمود به اسعاف مرادات وى تن در داده اسير را به غزنين برده ، چند سالى بعد بازپس فرستاد . راجهاى كه حاكم بود ، زندانى به جهت وى در زير تخت خود مهيا كرده ، خود به استقبال بيرون شتافت ، تا از مكانى كه قراولان محمود او را بسپارند ، بيچاره مانند بندگان تا شهر در ركاب خود بدواند .
يك روز پس از آنكه اسير مزبور در قبضهء اقتدار او افتاد خستگى عارض وى شده بر زمين خوابيد ، و به جهت منع شعاع آفتاب رومانى سرخ بر روى انداخت ، اتفاقا بازى
هامش
( 1 ) - در اصل : صحرا .