به جهت ترحمّى كه بر آن حيوان بيچاره كرده بود ، به وى نويد پادشاهى داد .
سلطنت سلطان محمود غزنوى
على الجمله ، سبكتكين بعد از فتوحات مزبوره ، قليلى زيست نموده روى به عالم جاويد نهاد . و اگرچه محمود به سبب سن و ساير صفات لازمه ، استحقاق وراثت دولت و حراست مملكت داشت ، ولى سبكتكين در مرض موت ، اسماعيل را كه پسر كوچكتر وى بود ، وليعهد و جانشين خويش مقرر نمود .
محمود در آن اوان در خراسان بود . اسماعيل چون جاى پدر گرفت ، تأليف قلوب را در بذل و بخشش دانسته دست تصرّف به خزاين سبكتكين دراز كرده تمام را به سپاهيان بخشود ، ولى اين كرامت بى جا در حق عساكرى كه سالها به نظم و قناعت و قاعده خوى گرفته بودند ، نتيجه به عكس داد و ، به عوض اينكه شاكر نعمت « 1 » شوند ، جانب نقمت شدند . آتش آز و شره ايشان چنان بالا گرفت كه به هيچ چيز فروننشستى و ، هرچه بيش يافتندى نعرهء هل من مزيد « 2 » زدندى . بالاخره هيچكس راضى نشد و ، حاصل اين شد كه ، چون محمود نمودار گشت ، اسماعيل را گذاشته به دو پيوستند . و اسماعيل بعد از حركت مذبوحى ، مجبور شد كه به برادر پناه برد و خويش را به مروت او واگذارد . محمود در به دو امر آنچه لازمهء جهد بود نمود كه كار منجر به مجادلت و مقابلت نشود . به اسماعيل پيغام داد كه ملك موروث حق من است ، زيرا كه ارشد و اكبر اولادم و ، از اثبات حق خويش نيز عجز ندارم ، ولى مقصود اين است كه بر سر ملك دنيوى تيغ بر روى يكديگر نكشيم . بالاخره راضى شد به اينكه ملك موروث [ را ] برادروار تقسيم كنند . اسماعيل به هيچ راضى نشد تا از پاى درآمد .
القصه ، سلطان چشم از سيّأت عمل وى پوشيده ، اگرچه اسماعيل را قيد ابدى فرمود ، ولى جز آزادى ، ساير اسباب آسايش او را فرمود تا مهيا داشتند .
هامش
( 1 ) - نقمه ، نقمت بكسر ، كينه و عقوبت ( ح ) .
( 2 ) - سوره ق ، 30 .