تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
دوردست نيز حكام جز ذكر نام خليفه در خطبه اظهار اطاعت و احترامى نمىنمودند . چون بدين نوع عنان رياست ايران از پنجهء ضعيف جانشينان على و عمر بيرون رفت ، هر اميرى كه جرئتى در دل و قوتى در بازو يافت ، به گرفتن آن دست يازيد . اين هوا بايد سرها بر باد داده باشد ، تا بالاخره مردى كه اگرچه از حيثيت نژاد از ادانى ناس نسب داشت ، ولى به جهت شهامت و مروت و تدبير و حكمت ، بر مدارج عاليه ارتقا يافته بود ، از پى اين مطلب قدم جلادت پيش گذاشت ،

ذكر يعقوب بن ليث صفار

از آن جمله ، يعقوب بن ليث پسر روىگرى بود از سيستان ، لاكن هرچه از حرفت يا از پدر مىيافت ، خرج رفقا و همسالان خويش همىكرد . و هم از اوان طفوليت ، جلادت و سخاوت او او را محبوب همگنان و محسود اقران داشتى ، چون از سن صبى ترقى كرده به رهاق و شباب رسيد ، مداخل وى كفايت مخارج او و احباب او را نمىكرد ، لهذا هرج‌ومرج ولايت را غنيمت دانسته بناى دزدى گذاشت ، و رفقاى او نيز او را متابعت نمودند . رفته‌رفته اصحابش زياد شد ، كارش بالا گرفت ، شهرت و دولت يافت ؛ و همچنين طريقهء مروت كه با تاراج‌زدگان مرعى مىداشت ، سبب ازدياد شهرت او شد . درين قسم ملك و مردم ، دزد فيروز روزبه به زودى و آسانى اميرى مشهور شد . بديهى است مردى كه غيرت و شجاعتى داشته باشد و بتواند جمعى مصاحب نگاهدارد ، به‌زودى صاحب جاه و اعتبار خواهد گشت . صالح بن نصر كه به تغلب بر سيستان مستولى شده بود ، چون شنيد كه طاهر بن عبد اللّه والى خراسان لشكرى به دفع او نامزد كرده ، معاونت يعقوب را فوزى دانسته او را به خدمت خويش بداشت . يعقوب نيز چنان در رتق‌وفتق آثار كفايت نمود كه ، درهم بن نصر چون جاى برادر گرفت ، امارت لشكر خويش را به رأى و رؤيت يعقوب مفوض كرد . خواند امير گويد : تا حيات درهم ، سردارى لشكر با وى بود ، و بعد از فوت