على الجمله ، چون امر تسخير ايران به انجام رسيد ، نواب و حكام به جهت اضلاع مملكت معين شدند ، و تا دويست سال بل متجاوز ، ايران جزئى از حكومت عرب بود . تاريخ ملك درين مدت مديد در كتب اعراب بالتبع مذكور است ، فقط وقايعى كه قابل ذكر است ، خروج امرا و ولات است ، كه چون بنيان خلافت تزلزلى مىيافت ، دم از استقلال مىزدند ؛ و چون ديگرباره استحكامى مىپذيرفت ، گردن اطاعت مىنهادند .
قصهء امين و مأمون دو پسر هارون الرشيد ، بر هركس كه ربطى به تاريخ مشرق دارد ، معلوم است . امين پسر زبيده بود و زبيده مستغنى از تعريف است و ، مادر مأمون كنيزكى بود ، لاكن مأمون به جهت همت و شجاعت و حكمتى كه داشت ، در انظار ناس او را اعتبارى تمام بود به خلاف امين . هارون به ملاحظهء نژاد يك پسر و رعايت صفات پسر ديگر ، مملكت را بر دو قسمت نموده هر قسمت به يكى واگذاشت ، لاكن امين نام برادر را از خطبه انداخته لشكرى به حرب او فرستاد . مأمون ، طاهر ذو اليمينين را به مقابله گسيل كرد . طاهر لشكر امين را شكسته و عاقبت او را به قتل رسانيد .
در حكومت خراسان تا سه نسل از طاهر بر مسند رياست پا نهادند . و چون خليفه مأمون خواست كه پسرزادهء طاهر را از عمل عزل نمايد ، مجبور شد كه عم وى را برانگيزد تا با وى درآويزد . دليل قوى بر اينكه اين سياق حكومت ، همان اوقات سبب اين شد كه جمعى از امرا بهم رسيدند كه خلفا در اجراى حكم بر ايشان بدينگونه حيل متمسك شوند . در چنين حالت ملك دير نخواهد ماند ، تبى كه از حرارت دين برخاسته بود ، فرونشست . عهد خلفاى صدر اول گذشت ، آن اطاعت تعبّدى از ميان رفت . ديگر خليفه را اعتبارى نماند و حكمش را اعتنائى نه . در سراى خلافت بغداد ، خليفه چون صورت تمثالى نشسته و دستنشين يكى از امرا كه در ظاهر از بندگان محسوب مىشد بود . حكومت دنيوى خلفا نيز چون خلافت دينى ايشان در رجعت قهقرا بود . چنان سركشى و بىنظمى در عساكر بغداد بود كه اگر دشمنى به اطراف دار الخلافه مىتاخت ، نمىتوانستند مدافعت كنند ، و در بلاد
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: سر جان ملكم
ص١٧٢