پهلوى اخذ كند هم ، كمال سعى و احتياط كرده است .
پس مىتوان گفت كه ، همين سكوت او دليل بر اين است كه ذكرى از سلسلهء سلاطين پارثيا در تاريخ باستان نيست . و سبب اين امر به نظر واضح مىآيد ، زيرا كه در اين ملت ، چنان كه در ملل ديگر كه در چنين حالت هستند ، لفظ عالم و متشرع اشتراك معنوى دارند ، يعنى مباشرين امور شريعت ، علماى ملت هستند ، و فتور عظيمى كه در عهد اشكانيان عارض كيش زردشت شد ، مىتوان گفت كه ، سبب كلى است بر اينكه چرا مورخينى كه سبب اشتهار اعمال و اعتلاى اعلام اردشير و جانشينان او شدهاند اين طائفه را در مطمورهء فراموشى انداخته كأن لم يكن انگاشتهاند .
يكى از فضلاى فرانس از مورخين يونان نقل مىكند كه ، علماى مجوس قبل از اردشير به زمانهاى دراز ، جمعيتى بودهاند ، الا اينكه احترامى نداشتهاند ، حتى اينكه قضات و كفات ملك نيز با ايشان به تمسخر و استهزا سلوك مىكردهاند . پس متوقع نبايد بود كه مذهبى كه علماى آن را خوارى باشد ، احكام آن جارى باشد .
و همچنين شاهد ديگر اينكه ، بر سكهاى كه از اشكانيان مانده است ، بههيچوجه صورتى كه اشارت به مذهب زردشت داشته باشد نيست . و در سكهء ساسانيان صورت محراب و آتش مقدس است كه علامت آتشپرستى است .
محررين غرب در اينكه اشك يا ارساس از نسل پادشاهان قديم ايران است موافقت دارند ، الا اينكه تقريبا همه اتفاق دارند كه سلاطين پارثيا اصلا از توران يا از تاتارند كه قرون عديده بر ايران مسلط بودهاند ، لاكن دلايل بسيار بر خلاف اين مطلب هست . و يكى از محققين مورخين قديم تصريح مىكند بر اينكه اهالى پارثيا را كه ممالك ايشان در سواحل دجله بود ، در زمان قبل كاردوشى مىناميدند .
و چون ملاحظه شود ، وضع زمين كاردوشيا كه حال معروف به كردستان است و طبيعت وحشى اهالى آن مملكت و عادات هميشگى ايشان با سلاطين ايران ، احتمال قوى مىرود كه ، چون هرجومرج مملكت را بعد از اسكندر ديدند ، سيلآسا از كوههاى خود سرازير گشته مگر در خرابيهاى ملك ايشان را نيز بهرهاى باشد .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: سر جان ملكم
ص١٥٤