كه ، اگرچه نام جمعى از سلاطين را از فهرست پادشاهان قديم ايران انداختهاند ، لاكن نمىتوان گفت كه ، نامى زياد كردهاند . ولى قبل ازين مرقوم شد كه ، از تاريكترين ازمنهء تاريخ ايشان و در افسانهائى كه از اين زمان نقل مىكنند ، بسيار كم است كه واقعهاى كه با وقايعى كه ملل ديگر ضبط كردهاند ، مطابقت داشته باشد ، بتوان يافت . اگر اين مطلب كه داراب ايرانيان و داريوس كه يونانيان مىنويسند يكى است ، حقيقت نداشته باشد ، بايد بالمره زير حكومت هماى بزنيم و بگوئيم ، قصهء هماى راجع است به اخبار مبهمهاى كه از اقتدار و بزرگى پريزاد نقل است ، و مخلوط با حكايت ربط آرتاكزرسس نمون با دخترش آلوسا . پس اگر ايام حكومت داريوس و آرتاكزرسس را مورخين ايران داخل حكومت اردشير شمردهاند ، مدت تقريبا موافقت دارد ، زيرا كه ايام سلطنت اردشير را يكصد و دوازده سال نوشتهاند ، و ايام پادشاهى اردشير و داريوس و آرتاكزرسس نمون بنابر مورخين يونان يكصد و شش سال مىشود . و در اين صورت اكوس يونانيان ، داراب اول ايرانيان خواهد بود . اما در اينكه داراب ثانى همان داريوس كودومان است كه يونانيان مىنويسند ، جاى شبهه نيست ، به جهت اينكه ايران در عهد او به دست اسكندر مفتوح شد .
اخبار مؤلفين شرق در باب اسكندر خيلى ناقص است ، و بر پايهء چند وقايع تاريخى بنياد افسانهء غريبى نهادهاند . لازم نيست ملاحظهء ما بين تاريخ ايشان در باب اسكندر با تاريخ يونانيان . از طرفين در اصول وقايع اتفاق دارند ، مثل لشكر كشيدن او به ايران و گريختن و كشته شدن دارا و مروت اسكندر دربارهء [ او ] و اثرى كه اين حركت در خاطر دشمن كه در شرف موت بود نمود ، لاكن ايرانيان در تعريفى كه از دارا مىكنند ، با يونانيان موافقت ندارد . گويند كه دارا ناقص الخلقه و بد سيرت بود ، و اين تعريف معلوم است به جهت اين است كه پرده بر شرمسارى ملت كه ملك را از دست دادهاند بپوشند . اشارهاى هم در كتب ايشان به دوستى اسكندر با تكسيلس يا امفيس مىنمايند ، و خبرى نيز از جنگ اسكندر با پوروس و لشكر
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: سر جان ملكم
ص١٥٢