اين است كه در وقايع مسلمه شك پيدا شود . و همان كسانى كه در استكشاف حقيقت رنج مىبرند در استبطال آن كوشيده باشند .
وقايع سلطنت لهراسب را كه بعد از كيخسرو صاحب سرير گشت مختلف نوشتهاند ، تقريبا جميع مورخين اسلام هريك نوع ديگر ذكر كردهاند ، نه در نسب او اتفاق دارند نه در اخلاق او و نه در تاريخ او .
فردوسى در سلطنت لهراسب و سلاطين بعد از او ، وقايعى كه بتوان تاريخ گفت ، كمتر دارد ، و اين معنى شايد بيشتر به جهت تعصب ملى است ، كه رواياتى مشتمل بر اخبار ايام اقبال ملت است ضبط كرده ، و حكايات نكبات و ادبار را يا از قلم بالمره مىاندازند ، يا در پردهء افسانه مىپوشند . و هرقدر اينگونه چيزها اعتبار ايرانيان را در نظر مىكاهد ، از يونانيان را مىافزايد . زمان لهراسب قريب زمانى است كه هيرودوتوس در آن زيست ، و لهذا كتاب حكيم مزبور درين وقت بيشتر قابل التفات است . فردوسى گويد كه : امراى ايران تمام به سلطنت لهراسب رضا ندادند ، لاكن شمايل اخلاق او جلب قلوب عامهء ناس نموده رقبهء « 1 » ايشان را در ربقهء « 2 » اطاعت آورد ، و پس از صدسال پادشاهى تاج و سرير را به پسر خود گشتاسب واگذاشته خود در بلخ گوشهاى گزيد . و چون زردشت ظهور كرد ، به كيش او درآمد ، و در قتلعام پيروان زردشت در بلخ ، او نيز عرضهء شمشير گشت . دليل بسيار است بر اينكه ايام حكومت لهراسب همان حكومت كمبيس سميرويس است ، اگرچه مطابقت تاريخ وقت خالى از اشكال نيست ، لاكن وقايع مطابقت دارند .
فتوحات لشكر لهراسب در مغرب چنين مىنمايد كه فتح مصر است كه كمبيس نمود ، و نوعى كه كشته شد واضح است كه راجع به قتلعام پارسيان است .
مورخين ايران گشتاسب را پسر لهراسب دانند ، لاكن اگر گشتاسب همان
هامش
( 1 ) - رقبه بفتحتين ، گردنبند : و ريسمانى كه بر گردن ستور بندند ( ح ) .
( 2 ) - ربقه بالكسر ، گردنبند زنان ( شمس اللغه ) .