گروهى كه كاتوزيان خوانيش * به رسم پرستندگان دانيش
جدا كردشان از ميان گروه * پرستنده را جايگه كرد كوه
بدان تا پرستش بود كارشان * نوان پيش روشن جهاندارشان
صفى برد گر دست بنشاندند * همى نام نيساريان خواندند
كجا شير مردان جنگ آورند * فروزندهء لشكر و كشورند
كز ايشان بود تخت شاهى بجاى * وزيشان بود نام مردى بپاى
نسودى سه ديگر گره را شناس * كجا نيست بر كس از ايشان سپاس
بكارند و دوزند و خود بدروند * بگاه خورش سرزنش نشوند
ز فرمان سر آزاد و خود ژندهپوش * ز آواز بيغاره آسوده گوش
بر آسوده از داور و گفتگوى * تنآباد و آباد گيتى بدوى
چو گفت آن سخنگوى آزاده مرد * كه آزاده را كاهلى بنده كرد
چهارم كه خوانند آنوخشى * همان دست ورزان با سركشى
كجا كارشان همگنان پيشه بود * روانشان هميشه پرانديشه بود
و در ونديداد « 1 » ، كه يكى از كتب پهلوى است ، تقسيم جمشيد مردم را به طبقات مذكور است . و ملافيروز نام طبقات مذكور را از آن كتاب بدين نوع نقل مىكند :
آسورينان يعنى علماى ملت . ارتشتاران يعنى سلاطين و سپاهيان . داسترجوشان به معنى زارعين و برزگران . هوتخشان كاركنان و مزدوران .
دو لفظ اول را گويند ، از زند و پازند گرفتهاند . و مسود اين اوراق را در حقيقت اين دو كلمه معلوم نيست . اما داستر در پهلوى به معنى دانه يا سبزه است و هو به معنى خوب و ، تخشا ، به معنى جهد و كوشش ، و از اين معانى اشتقاق الفاظ مزبوره على قدر كفايت معلوم مىشود .
و همچنين در برهان قاطع اين تقسيم مرقوم است و ، در ضمن لغت تخاتوزى
هامش
( 1 ) - در اصل : بينداد .