ايام حيات كرد ، نامى از او باقى نماند ، مگر حرفى چند از اسباب بزرگى و قصهء عشق او با شيرين .
گويند شيرين با فرهاد نيز عشق داشت ، و فرهاد در عشق شيرين اول از عقل و پس از كندن بيستون از جان گذشت . پسر پرويز خواست بعد از پدر با وى همبستر شود ، شيرين ظاهرا بر آن رضا داده درخواست كه نگاه آخرين بر نعش خسرو كند ، و چون اذن يافت ، بر سر نعش خسرو رفته نگاهى كرد ، و زهرى كه همراه داشت نوشيده در ساعت جان بداد ؛ و بعضى گويند : با خنجر رشتهء حيات خويش قطع نموده . درهرصورت يا به سبب بيزارى از شيرويه ، يا عشق خسرو ، يا شوق شهرت ، جان به باد داد لاكن نام او بر صفحهء زمانه باقى ماند ، و تا امروز در ايران هر صفت خوبى كه در زنى است تشبيه به شيرين مىكنند . « 1 »
القصه ، چون هرقل از ايران به روم مراجعت نمود ، ابواب بلايا بر ايران باز شد ، قحط عظيم در ملك و نزاع و خصومت در امر افتاد . هرروز پادشاهى بر تخت مىنشست ، يا بخت برگشتهاى بر تخته مىافتاد . علاوه بر همه ، حملهء دشمن قوى ، زيرا كه آتشى كه محمد ( ص ) در عربستان افروخته بود ، بالا گرفته و انتشار يافته روى به دولت سالخورده و متزلزل روم و ايران نهاده بود . مدت سلطنت شيرويه هشت ماه بود .
در روضة الصفا گويد كه : شيرويه به عدل و انصاف و اجراى قواعد و قوانين مايل بود ، و اگرچه هم او ، قتل پدر و پانزده برادر را نسبت به اين پادشاه مىدهند گويد كه : چون خواهران شيرويه را بر اعمال او ملامت كردند ، اندوه عظيمى بر وى طارى گشته روزبروز ازدياد پذيرفت تا بالاخره رشتهء حياتش منقطع گشت .
پس از فوت شيرويه ، يكى از امرا ، اردشير پسر خرد سال او را به پادشاهى
هامش
( 1 ) - نظامى در خسرو و شيرين مىگويد :كه احسنت اى زمانه ، اى زمين زه * عروسان را به دامادان چنين ده
پدركش پادشاهى را نشايد * اگر شايد بجز شش مه نپايد